كه باشد ، بگفتند برجاى خان * يكى گفت با مهتران ز آن ميان
چو باتو به اين بوم نزديك شد * چو شب روز ما بين كه تاريك شد
نشايد ز فرمان او سركشيد * ببايد شد و روى آن شاه ديد
به كنكاج او بايد اين كار كرد * نشايد بدين كار انكار كرد
. . . . . . . . . . . . . . . . . . شدن پيشباز * برفتند شهزادگان همچو باز
چو نزديك باتو رسيدند تنگ * برفتند نزدش به صد بوى و رنگ
يكايك بر شاه زانو زدند * پس آنگه به نزديك باتو زدند
. . . . . . . . . . . بدانجاى و با تو . . . . . . * نشستند بر صندلىها ز پاى
بخوردند ترغو و گشتند گرم * پس آنگه ز رخ درنوشتند شرم
بگفتند باتوست اكنون بزرگ * دلش نيست در كار تند و سترگ
بزرگ از تو كس نيست اكنون به سال * همايى ، برآور يكى پروبال
بياراى گيتى به رسم و به راى * در اين كار برخيز و منشين به جاى
بياراى تخت و برافراز تاج * كه از تو رسد بر فلك تخت عاج
. . . . . . . . . . . سر افكند فرزانه پيش * همىبود آهسته برجاى خويش
پس از ساعتى سر برآورد و گفت * كه با نامداران ، خرد باد جفت
چو يزدان به ما داد ملك زمين * گشاديم بر بدسگالان كمين
[ گرفتيم ] عالم به عون خداى * نهاديم بر چرخ گردنده پاى
همه راست بوديم با يكدگر * از آن يار « 1 » ما بود پروردگار
يكى دم دل ما دگرگون نبود * ز فرمان ما كس به بيرون نبود
. . . . . . . . . . . . . . . . . باشد آيين ما * نگيرد كسى در درون كين ما
به ما برنتابد فلك نيز دست * در اين دوده هرگز نيايد شكست
دگر بعد از اين دل دگرگون كنيم * ز دل مهربانى به بيرون كنيم
پديد آيد اندر ميان گفتوگوى * بيفتد يقين آب دولت ز جوى
مرا مىرسد گفت ، اين تاج و تخت * بزرگى و خانى و اورنگ بخت
بگفتند آرى ، تويى پادشاه * به هركس كه خواهى بده تخت و گاه
هامش
( 1 ) بار ما بود پيروزگر