جواب اينچنين داد شاه جهان * كه نتوان سخن گفت با كس نهان
ببايد شما را خطى بازداد * در آن جايگه سربهسر كرد ياد
كيوك « 1 » از ميان برگزينم بهجاى * بود خان در اين ملك و كشورخداى
ز فرمان او كس نگيرد كران * بود پادشه بر سر همسران
نپيچد ز تدبير او سر كسى * به فرمان او دم زند هركسى
همه چك زده چك بدادند باز * چو بستد خط آن شاه گردنفراز
بفرمود تا جمله گشتند باز * دوم روز بنشست با تو به ساز
بياراست خرگاه را چون بهشت * نكوتر ز ايام ارديبهشت
بپوشيد بر تن مرصع قباى * همه مهتران هم بدان رسم و راى
چو لعل و گهر بر بياراستند * به عيش و طرب دل بپيراستند
نشستند باتو زنان همچو ماه * نهادند بر سر ز گوهر كلاه
يكى طوى « 2 » كردند كاندر جهان * از آن كس نديد آشكار و نهان
پس آنگه به شهزادگان كرد روى * كه كوتاه شد در ميان گفتوگوى
بدانيد كامروز منكوست خان * بر ما ز راه خرد اوست خان
ز فرمان خان هركه پيچيد سر * به شمشير گردانمش پىسپر
من از او فزون كس نديدم به راى * ز لطف آفريدست او را خداى
برازاى اين تاج و اين تخت اوست * پر از عقل و پردانش و بخت اوست
ورا مىبرازد كلاه مهى * كند گيتى از بدسگالان تهى
گروهى از آن كار خرم شدند * گروهى پر از درد و پرغم شدند
پراكنده گشتند از آنجاى باز * بدين بر نشد روزگار دراز
كه باتو شه ، آن خسرو نامجو * فرستاد فرمان بر تايجو
كه بفرست ميرى به عقل و به راى * به دنبال سرگشته ايلچيكتاى
چو آورده باشند او را برت * به گردون رسانم ز رفعت سرت
چو فرمان باتو به نوين رسيد * ز شادى سرش سوى پروين رسيد
هامش
( 1 ) كه نيوك
( 2 ) فرمود تا اردوى بزرگ ساختند و تختى زرين بردند و طوى بزرگ كردند . جامع التواريخ ، 2 / 383 .