شرف خواجهاى بود سرتيز و تند * ز تيغش بدى برق تابنده كند
در اين بوموبر بود حكمش روان * ورا دولتى تيز بود و جوان
ملك را همى « 1 » رنج بنمود مرد * از او بىكران سيموزر خرج كرد
نويسندگان را ز لشكر بخواند * يكى را در اين بوم ارزن نماند
ملك را و آن سروران را ببرد * به طوس آمد آن نامبرده بمرد
برستند از دست او آن سران * نشانده به هر جاى رامشگران
به مرگش همه سرورى زنده شد * جهانى زن و مرد تازنده شد
ز ظلمش برستند خلق جهان * ورا كرد گردون گردان نهان
چنان زى كه گر مرگ پيش آيدت * همه خلق بيگانه خويش آيدت
نگردد به مرگ تو دلشاد كس * مكن جز به نيكى نگه پيش و پس
مرنجان كسى را كه رنج كسان « 2 » * تو را دور دارد از آيين و شان
به آزار مورى ميان را مبند * مينداز در گردن جان كمند
از اين موج درياى باشوروشر * دلى را به دست آر و جان را ببر
سرافراز ارغون ملك صدر دين * برفتند نزديك خاقان چين
شهنشاه گيتى به ارغون سپرد * به دو داد فرمان و با خود ببرد
كيوك جهاندار فرمان بداد * به ارغون با دانش و عدل و داد
بدان نامبردار مرد دلير * سپردند بايزهء سر بشير ( ؟ )
ز درگاه با ناز گشتند باز * ملك صدر دين ، مير ارغون به تاز
به حد خراسان فراز آمدند * وز آنجا به تبريز بازآمدند
بر اين برنيامد بسى روزگار * كه آمد سپاهى ز حد تتار
بر ايشان سرافراز ايلچيكتاى * كه بد مير بر جمله چين و ختاى
پى جور و بيداد ، بود آمده * به آهنگ بغداد ، بود آمده
اميرى پر از هيبت و خشم و كين * به جوش آمده همچو درياى چين
ز جيحون گذر كرد آمد به بلخ * جهان كرد بر هركسى تار و تلخ
هامش
( 1 ) مى
( 2 ) كيان