[ به آهن ] چو شد آنچنان بسته سنگ « 1 » * نكردند دربنديان بيش جنگ
سپردند در بند و گشتند ايل * گروهى برفتند تا اردبيل
بروبوم خود خوار بگذاشتند * به دل در همه بيم جان داشتند
گشاده شد آن راه از هردو روى * بر آن خيل كوتاه شد گفتوگوى
چو آرام بگرفت يكسر جهان * برفتند هر جاى كار آگهان
بشد چند مر « 2 » تا به مازندران * بسى جنگ و سختى كشيد اندر آن
. . . . . . . . . زابلستان شد از گرد راه * سر رايتش بود بر فرق ماه
به هرجا كه بد ياغىاى « 3 » ايل كرد * جهانگير بد ، چند مر ، شيرمرد
امير سپاه خراسان بد اوى * از او شد گل بخت تاريك . . . . . . .
نمىيافت « 4 » گيتى سراسر قرار * سپاه مغل بود از هركنار
اثر در زمانه ز ياغى نماند * شهنشاه محمود را پيش خواند
سرافراز خوارزمى آن نامدار * كه يلواج ( ؟ ) خواندى ورا شهريار
به دو گفت خيل مغل جنگجوست * در آن بوموبر ميرشان تايجوست
نداند مغل رسم و آيين و راه * كه دارد بگو ، مال تمغا نگاه
تو مىدانى امروز از اينروى آب * به دست تو دادم حساب و كتاب
ختا و ختن را تو دارى نگاه * شمارى شب و روز با سال و ماه
كسى نيست امروز ز آن روى آب * كه آرد به نزد تو ز آنجا حساب
چهل چونك بر ششصد افزود سال * به فرمان قاآن شه بىهمال
يكى ترك اوغر بدى خويشكام * سرافراز و دانا و كوركوز « 5 » به نام
بيامد ، بياورد فرمان خان * به حد خراسان و يكسر جهان
به يك سال آن كار مضبوط كرد * فرستاد هر جاى داننده مرد
الكتوو ( ؟ ) فرزند خود را چو باد * فرستاد ز آن بوم خندان و شاد
چو كجتندى ( ؟ ) آمد بدين بوموبر * جهان كرد چون چرخ زيروزبر
هامش
( 1 ) سه سنگ
( 2 ) چند مر ، شايد منظور جنتمور ، والى خراسان و مازندران باشد از جانب مغول . جهانگشاى جوينى ، 2 / 303 .
( 3 ) ياى
( 4 ) . . . فت
( 5 ) كركز و كوركوز در آن وقت از خدم جنتمور بود . تاريخ جهانگشا ، 2 / 219 .