بفرمود كان خيل رفتند پيش * فرود آمد آن شاه برجاى خويش
همى « 1 » بود با كامران يوز و باز * همان شير و ببر و هزبر و گراز « 2 »
به زنجير مىبرد با خود پلنگ * بدين شيوه مىرفت خسرو به جنگ
دو صد اشتر گامزن خوشمهار * در آن راه زنجيرشان بود بار
بدان ، تا چو دشمن شود در گريز * به دنبال يكيك بتازند تيز
بگيرند و زنجيرشان برنهند * به بدخواه خود آتش اندر نهند
يكى گفت كاى خسرو بىهمال * تو تا موم در كف نگيرى ، ممال
بدانديش تو همچو تند اژدهاست * تو در وى به نزديك رفتن خطاست
نظر كن ببين تا عدوى تو كيست * بخوا [ هد ] به ما بر ، فلك خون گريست
بياراست بزمى چو خرم بهار * طرب كرد يك هفته ليل و نهار
نهادند خمهاى زرين برش * كه زر مىدهد روح را پرورش
مى راوقى اندر آن ريختند * به مشك و عبير اندر آميختند
غلامى كه بد ساعدش سيمفام * به نزديكى خسرو آورد جام
چو مى بازخورد آن شه سرفراز * بفرمود تا شد برش خرس باز
بر شاه خرس اندرآمد به رقص * از اينجا توان مرد را كرد نقص
چو شد فارغ از خرس حمدونه خواست * همىگفت اين كامرانى كهراست
چو در مغز خسرو كفايت نبود * به بازى به سر برد آن رزم زود
برفتند آن شاميان پيشتر * سواران رومى و ميران دگر
بيامد اميرى ز خيل مغل * ببست آن سران را به زنجير و غل
زمانى به بازى برآويختند * چو خوردند يك زخم بگريختند
سپيده كه از كوه بركرد سر * بيامد به نزديك سلطان خبر
كه برخيز اى شاه و برساز كار * به بازى مبر بيش از اين روزگار
به خاك اندرت ، خرس بازى نشاند * فلك بر سر لشكرت خون فشاند
رها كن به جا خرس و بگريز تيز * مبر با تن و جان شيرين ستيز
چو بشنيد كيخسرو از جا بجست « 3 » * يكى بارهء تيزتك برنشست
هامش
( 1 ) لبى
( 2 ) پز و هزبر و كران
( 3 ) بخت