از ايشان من اى شاه ايمن نيم * دو شب در يكى جاى ساكن نيم
ز مردم به ناگه بريزند خون * تو باشى به هندوستان اندرون
نوا خواه از ايشان ، رسولى فرست * كه باشد پر از دانش و تيزدست
ز گفتار خان شاه انديشه كرد * بترسيد و شد روى محمود زرد
. . . . . . . . . . . . . . . . كه بد بر درش * كه بودى پر از مغز دانش سرش
فرستاد او را بر آن گروه * به گردش بسى مردم باشكوه
بردن سلطان محمود پسر سلجوق را به نوا
برو . . . . . . . . . . . . . . . . . اى نامجو * روى نزد آن نامداران ، بگو
كه من از تو اين را عجب داشتم * به ره چشم را روز و شب داشتم
كه چون من رسيدم بدين بوموبر * هماى سعادت بگسترد پر
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
بخواهند از ما مرادى كه هست * كه نزديك ما سروران را ره است
اگر جمله آيند بهتر بود * خنك آنكه او فرخاختر بود
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * بباشند آسوده برجاى خويش
يكى را كه در دانش افزون بود * هنرمند و چالاك و موزون بود
فرستند فى الحال نزديك ما * كه تا بنگرد رأى باريك ما
چو موسى . . . . . . . . . . . . . . . . كرد * به بزم و شكار و به جنگ و نبرد
منم بر لب آب كرده قرار * چنين تا كى آيد از آنجا سوار
فرستاده شد نزدشان شادكام * ز سلطان بداد او يكايك پيام
. . . . . . . . . . . . . . . . . سلطان شنيد * همان دم سوى داد آن بنگريد
بفرمود تا جمله برخاستند * به رفتن سپه را بياراستند
روان گشت از آنجا گران لشكرى * به هرجا كه بود از بزرگان سرى
[ فرستاده آمد ] به سلطان بگفت * كه از شاه نتوان حكايت نهفت
روان كرد سلجوق يكسر سپاه * بدان عزم كايد به درگاه شاه
چو بشنيد محمود گردنفراز * فرستاده را گفت برگرد باز