به لقمان بگو تا بجنبد ز جاى * به فرمان سلطان نهد پيش پاى
يكى را ز خويشان فرستد برم * كه نايد به كارى كنون لشكرم
چو ما را به هندوستان است راى * بگيريم آن كشور مرغ و باى ( ؟ )
بخواهيم آنروز لشكر ز تو * چو باشد سپه نيك درخور ز تو
تو بر درگه خويش آسوده باش * كه ما را تويى اين زمان خيل تاش
چو بشنيد سلجوق گرديد باز * سرائيل را گفت كاى سرفراز
تو چندى ز خويشان خود برگزين * بنه بر سمند جهانگرد ، زين
برو نزد سلطان و عذرش بخواه * ببينيم تا خود چه آيد ز شاه
اگر نيكويى كرد ، ما بندهايم * به فرمان او در جهان زندهايم
وگر بد كند با تو يا بد بدى * نكوى است پيرايهء بخردى
سرائيل از پيش بيغو برفت * چنين تا لب آب آمو برفت
بيامد به نزديك محمود شاه * نشاندش جهاندار در پيشگاه
نوازيد او را ز اندازه بيش * فزون داشت او را ز پيوند و خويش
شهنشه به فرزند سلجوق گفت * كه بيرون كنم راز خويش از نهفت
مرا هست با هندوان كين و جنگ * بر ايشان جهان كرد خواهيم تنگ
چو هستند آن هندوان بىعدد * مرا از شما برد بايد ، مدد
چه مايه توانيد كردن به راه * به نزديك ما گر بيايد سپاه
چو بشنيد فرزانه از شهريار * نظر كرد حالى يمين و يسار
غلامى بد او را چو بدر منير * زده در كمر چوبهء چند تير
يكى تير بستد ز دست غلام * به محمود شه داد ، آن نيكنام
چنين گفت كاى شاه والاگهر * هرآنگه كه درخواست باشد حشر
فرست اين يكى چوبه تير از كنار * بيايد مدد نزد تو صد هزار
ورا گفت سلطان كه گر بيشتر * مدد بايد اى سرور نامور
يكى تير ديگر بيفكند چست * به نزديك سلطان شه تندرست
به دو گفت كاين را به ترخان « 1 » فرست * به نزديكى خيل تركان فرست
هامش
( 1 ) تلخان