بيايد مدد نزد تو صد هزار * به هرجا كه باشد تو را كارزار
چنين گفت محمود گر بيش از اين * سپه بايدم ، روز پيكار و كين
ز جعبه برون كرد يك چوبه تير * به سلطان دين گفت كاين را بگير
فرست اين به نزديك من وقت كار * سوار آيدت ، هفتصد ره هزار
چو سلطان از او اين سخنها شنيد * شد از غصه رنگ رخش ناپديد
بترسيد و آن جاى انديشه بود * دلش را ز تن ديو دون درربود
بفرمود تا نقل و مىخواستند * چو فردوس بزمى بياراستند
نشاندند مطرب نهادند خوان * جهانى شده شاد [ مانه ] از آن
مى لعل در ساغر انداختند * دل از درد و غم بازپرداختند
دل ترك از آن بزم مىگشت شاد * دمادم به دو شاه تشريف داد
پياپى به خويشان او داد چيز * از آن پس صبوحى گرفتند تيز
سه روز و سه شب بر چنين باده خورد * به ياد جوانان آزادمرد
سيم روز چون تركمان گشت مست * سپهر از سر كينه دستش ببست
چو گرديد بر تركمانان شراب * به يكبار گشتند مست و خراب
ببردندشان مست و بىعقل و هوش * ز بزم شهنشاه حيران به دوش
نهادندشان بند بر دست و پاى * چنين بود فرمان كشورخداى
سرائيل را نيز كردند بند * نهادند بر پشت پيل بلند
ببردندشان سوى هندوستان * بر ايشان شده مويهگر ، دوستان
يكى قلعه بد همچو ابرى سياه * سرش برگذشته ز [ ناهيد ] و ماه
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . * در آنجا فتادند يكسر به دام
چو بيدار شد مير تركان ز خواب * بباريد از ديده درّ خوشاب
به بند گران پاى چون بسته ديد * به دل گفت كاين است فعل نبيد
ز مستى مگر من برآشفتهام * به شاه جهان بيهده گفتهام
بدينگونه گشتم سزاوار بند * از اينجا شود كار ياران بلند
بناليد و از آن بشد همچو دال * بماند اندر آن قلعه تا هفت سال
دو ترك اندر آن قلعهء بابكش * كه دادندى آن خلق را آب خوش
شبى آن دو تن فرصتى يافتند * چو آتش از آنجاى بشتافتند
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1084
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٨٤