گشادند از پاى آن بسته بند * ببردندش از تيغ كوه بلند
برفتند در بيشهاى همچو شير * در آن راه جستند تند و دلير
ره خويش كردند در بيشه گم * بيفكندشان اسب اقبال سم
از آن كار شد باخبر كوتوال * به دنبال ايشان بشد بدسگال
چو آمد ز پى هرسه بشتافتند * به رفتن در آن راهشان يافتند
سرائيل چون دشمنان را بديد * به تركى زبان نعرهاى بركشيد
چنين گفت با آن دو ترك جوان * كه من شستم امروز دست از روان
شما هردو تن ز اين ميان همچو دود * به بالا سر خويش گيريد ، زود
بگوييد با خويش و پيوند من * به ياران و پاكيزه فرزند من
كه از من ببريد يكسر اميد * كه شد عود اقبال من همچو بيد
نيابم من از بند تركان خلاص * و ليكن بگوييد با عام و خاص
كه اين پادشهزادهء بنده است * به مكر و به تلبيس آكنده است
بدانيد كاين مرد را اصل نيست * ز شاهان پيشين ورا نسل نيست
نماند بر اعقاب او خسروى * كه اصلى . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
روانه به جوى شما باشد آب * من اين ديدهام چند نوبت به خواب
چو سلطان به تابوت تازد ز تخت * شما را دهد ملك اقبال و بخت
مترسيد و آييد از اينروى آب * . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
بگفت اين ، برفتند آن هردو تن * رسيدند ز آن نامور ، انجمن
گرفتند و بستند و بردند باز * بدان قلعه كاول بد ، آن سرفراز
بر آن مهربان بند كردند سخت * كه از دهر يكباره بربست رخت
قتلمش « 1 » كه فرزند آن مير بود * پى باب سرگشته چون تير بود
ز مرگ پدر چون خبردار شد * دو چشمش چو دريا گهربار شد
به نور بخارا شد از هندبار * در آن بوم بودش همه خيل و يار
ز مرگ پدر نامور بازگفت * برون كرد راز نهان از نهفت
زمانى بر آن كار بگريستند * ز اندوه و غم زار بگريستند 95
هامش
( 1 ) قتلمش بن اسرائيل سلجوقى در جنگ الب ارسلان بن چغر بيگ بن ميكائيل به چنگ عزرائيل گرفتار گشت . حبيب السير ، 2 / 538 .