درون پر ز دين و برون عين « 1 » داد * به نيكى از ايشان توان كرد ياد
نبودند آن قوم تنگ و سترگ * تو اين نعمتى دان به غايت بزرگ
به هنجار كردند با خلق كار * از اين آورد باغ اقبال بار
چو جان عالمان را نكو داشتند * بزرگان دين را برافراشتند
در خير بر خلق كردند باز * ببستند دست بدان را بساز
فزودند ادرار اهل هنر * خريدند نام نكو را به زر
غزا بود آيين آن خسروان * از آن ماند اقبال شاهان جوان
مساجد ، مدارس بسى ساختند * چو زر كارها را بپرداختند
كشيدند از عدل هرجا بساط * بكردند بسيار پول و رباط
به هرشهر كردند در خانگاه * كشيدند بر آسمان بارگاه
براى مسافر ز بهر مقيم * شدند اندر آن كارها مستقيم
برافروختند آل عباس را * به دشمن نمودند الماس را
از آن پيش هرجا كه بد مهترى * بزرگى و بر سركشان افسرى
به چيزى بدى متهم در جهان * اگر آشكارا بدى گر نهان
ديالم هواى على داشتند * دل و دست و يال يلى داشتند
[ به رفض ] آن يكى قوم منسوب شد * عضد نيز از اين كار معيوب شد
ز سامانيان نوح منصور بود * كه از كار دين طبع او دور بود
يكى مرد دهرى به دو راه يافت * ز همصحبت بدنشان چاه يافت
از آن همنشين بىنشان گشت شاه * ز گاه اندر افتاد ناگه به چاه
به الحاد كردند از او نيز ياد * تو را و مرا همنشين بد مباد
گروهى به تقصيرى عدل و داد * بدادند نام نكو را به باد
گروهى به افراط بزم و شكار * به ملك اندر ، آشفته كردند كار
چو مسعود فرزند محمود شاه * كز اين هردو ناگاه گم كرده راه
سلاطين سلجوق را دين نبود * جز از دادن و داد آيين نبود
ز كار بد آن دودمان دور بود * از آن قوم در شمع دين نور بود 30
هامش
( 1 ) من