ز عدلش فراوان سخن گفتهاند * كسانى كه درّ بيان سفتهاند
چو گردون از آن قوم ببريد مهر « 1 » * پراكندهشان كرد دور سپهر « 2 »
ز شهر بخارا برون آمدند * جگرخسته در خاك و خون آمدند
برفتند دلخسته از هركنار * پريشان و سرگشتهء روزگار
گروهى به بغداد رفتند باز * گروهى به شيراز و كرمان چو باز
گروهى به كهپايه قومى به رى * فراوان به تبريز و بعضى به خوى « 3 »
. . . . . . . . . . . . . . . . چون دور شد * سراسيمه سوى نشابور شد
به بغداد از آل منصور بود * كه بر درگهش چرخ مزدور بود
دگر آل احمد ز نسل ظفر * كه بودست او را مظفر پدر
ز منصور دارد مظفر نژاد * فلك خاك آن قوم بر باد داد
گر از . . . . . . . . . . . بشنوى داستان * سرافراز در مجمع راستان
ز زنگان بد آن مرد روشنضمير * دبيرى سرافراز بد تيزوير
سخنهاى پاكيزه پر گفته است * به از گوهر و لعل و در گفته است
من آن نثر زيباى او ديدهام * به جان خوانده و از دل پسنديدهام
حديثى متين است نظمى درست * نبينى در آنجا يكى نكته سست
شنيدم كه يك سال دستور بود * سخنپرور و پاك و مستور بود
به ايام سلجوقيان بود پير * به درگاه مسعود شه بد دبير
از آن پس وزير سرافراز گشت * صفاهان سراسر به دو بازگشت
و ليكن وزيرى فراوان نكرد * سوى هزل افزون بدى ميل مرد
به تبريز از ايشان يكى مانده بود * بسى نامهء ناخوشى خوانده بود
شب و روز در خانگاهى بدى * ورا سوى اكسير راهى بدى
در آن صنعت كژ برآورده نام * بسى پخته با خود هوسهاى خام
بسى سيم و زر كرده ز اينروى خاك * كه نامش كند چون زر تابناك
زر سرخ مس كرد و مس زر نكرد * وز آن كار يك روز خود برنخورد
بسى كرد سيم بزرگان تلف * نياورد از آن كار چيزى به كف 40
هامش
( 1 ) ببريد بر
( 2 ) بر
( 3 ) فراوان بتروير و سعى وى