زن نامور همچو كاو [ و ] سكى * بدان سرفرازى درآمد به رى
همه كارها را چو زر كرد باز * بدان را ز كشور « 1 » به در كرد باز
وز آن پس در گنجها باز كرد * به كردان درم دادن آغاز كرد
سراپاى آن قوم در زر گرفت * از او هرتنى گنج و گوهر گرفت
به حسنويه تاج شهى داد و تخت * ميانش به زرين كمر كرد سخت
هزار اسب و صد تخته ديباى خز * از آن مركبان صد فزونتر . . . . . . . .
ختايى و قبچاق سيصد غلام * دو صد جوشن نغز و پانصد نيام
شه كرد را داد و كردش به راه * از او رفت خشنود شاه و سپاه
چو برگشت از پيش زن مر [ د ] كرد * سوى كارها نامور دست برد
درآمد چو خورشيد تابان ز جاى * بياراست كشور به روى و به راى
پس پرده بودى به هنگام بار * ستاده برون حاجب و پردهدار
فروهشته بودى به فر و « 2 » به سنگ * به غايت يكى پرده زيبا و تنگ
پس پرده كار جهان ساختى * چو آب زر آن نغز پرداختى
پس پرده گفتى سخنها به ساز * بر اين كار بد روزگار دراز
رسولى كه رفتى بر كامياب * جوابش بدادى ز راه صواب
چو افتاديش صعب كارى دگر * نبوديش حاجت به يارى دگر
. . . . . . . . . . . برآوردى آن كار زود * نشد كم ، زمان تا زمان مىفزود
بساط بدىها همه درنوشت * لب جان به شكرش شكرخاى گشت
مباركقدم بد زن بىهمال * همه مردمان را بيفزود مال
[ دل ] نامداران دين شاد كرد * بروبوم رى يكسر آباد كرد
پس پرده چنگ شهى مىنواخت * چو آب زر [ آن ] كارها مىبساخت
پس پرده اين چرخ با رنج و يك ( ؟ ) * يكى بازى آورد بيرون . . . . . . . . . .
يقين دان كه اين چرخ بازيگرى است * تو او را به هرجا كه بينى سرى است
. . . . . . . . . . . . . . . . . . آزمون آورد * ز صد گونه بازى برون آورد
در آن پرده شد چنگ بانو ز ساز * گرفتار شد زن به رنج دراز
هامش
( 1 ) دشور
( 2 ) بزد