چو زر بستدند آن سران سپاه * برفتند از پيش تابوت شاه
سپردند شاه جهان را به خاك * ز لوح « 1 » زمين نام او گشت پاك
نبشتند بر دخمهء شهريار * حديثى به از گوهر شاهوار
كه آن شاه ز آن پيشتر گفته بود * سخن به ز لؤلؤى تر گفته بود
كه كرديم ناگاه ترك قصور * مجاور نشستيم اندر قبور
سوى اصل خود بازگشتيم زود * بساط شهى درنوشتيم زود
پى گنج ما رنج برداشتيم * بخفتيم و در خاك بگذاشتيم
نماندست در دست ما جز كه باد * به گيتى كه خواهد ز ما كرد ياد
خورد گنج ما دشمن بدگهر * سوى رنج ما ننگرد بىهنر
ابو سعد گويد كه بودم دبير * به ايوان اين شاه پيش وزير
پس از مرگ شه عرض كرديم گنج * كشيديم بىمر از آن شغل رنج
يكى ماه ده كاتب نامدار * شب و روز كردند عقدشمار
به اول نود [ ره ] هزاران هزار * بزرگان دانا و مردان كار
كشيدند ششصد هزار دگر * نهادند بر وى به خون جگر
فزونتر از آن بود هفتاد و پنج * هزار اى سرافراز خانى ز گنج
هزار و دو صد بود و بر سر چهار * كهن زر پخته ، تمامى عيار
وز آن پس بر نقرهء سكهدار * برفتند و كردند آن را شمار
برآمد دو ره صد هزاران هزار * همه نو زده نقرهء برقرار
چهل بار ديگر هزاران هزار * بر آن برگرفتند وقت شمار
دگر نهصد و شصت و شش ره هزار * فزون بود از اينها كه گشت آشكار
فزون بد بر آن نيز سيصد درم * براى درم چند باشم دژم
نگارنده نگشايد اين در كه بست * بماند حزين مردم تنگدست
دگر آنچ زرين و سيمينه بود * كه آن جمله در گنج ديرينه بود
شمار جواهر ندانست كس * قلم را نبد سوى او دسترس
ز آلات با رنج و كار بلور * منور چو بر چرخ گردنده هور
هامش
( 1 ) من