فرستاد نزديك مادر پيام * كه ز اين پس مكش تيغ حكم از نيام
تو را با بزرگى و شاهى چه كار * پس پرده بنشين ، مشو آشكار
چرا بشنود مرد آواز زن * به هوش آى و ز اين بيشتر دم مزن
خطير آمد و رفت اندر ميان * سخن گفت بىمر ، ز سود و زيان
زن اين لذت حكم بگرفته بود * ز مهر پسر پاك دل رفته بود
بسى گفت ، نشنيد قول صواب * چو از حد فزون شد سوى او جواب
به حكمش پسر گفت در قلعه رو * زن از مرد هرگز ربايد گرو
از آن پس كه بد بىكران گفتوگوى * زن از بيم در پرده آورد روى
موكل بر او كرد دستور پير * سراسيمه شد زن ز كار وزير
زن از قلعه در نيمشب برنشست * چو مردان جنگى ميان را ببست
بر مير كردان روان شد به كوه * زنى بود پردانش و باشكوه
اميرى كه بد حسنويه به نام * خبردار شد ز آن زن خوشمرام
بيامد زن پاك را پيشباز * به ده جايگه برد نزدش نماز
به ديدار بانو شهنشاه كرد * ز شادى علم بر سر ماه برد
مدد خواست بانو از آن گرد مير * به جان ، گفت فرمان برم بىنظير
سپاه گران جمع كرد آن خطير * چو آگه شد از خيل كردان خطير
بفرمود با ديلمان سربهسر * ببستند بر جنگ جستن كمر
برون رفت بو طالب شيرگير * بيامد سپاهى چو درياى قير
شه كرد حسنويه در پيش بود * به زهره ز صد شير نر « 1 » بيش بود
از اين سوى ديلم وز آن سوى كرد * نمودند پيش سران دستبرد
دل ديلمان با زن پاك بود * كه او در كرم چست و چالاك بود
چو شد رزم آن هردو لشكر درشت * ديالم به يك ره نمودند پشت
گرفتار شد رستم شيرگير * به دام اندر افتاده روباه پير
وزير كهن بود و آن شاه نو * كه بربود بانو ز هردو گرو
بر آن هردو تن بند محكم نهاد * به قلعه فرستادشان همچو باد
هامش
( 1 ) كر