هم از جام شاهى و آلات چين * كز آن بود نازنده گاه زمين
به خروار بد جامه شش ره هزار * همه اطلس روم كرده به كار
پسر داشت مادر به جان طالبش * لقب كرده بد باب بو طالبش
همان دستش بود گريند تمام ( ؟ ! ) * به ديدار او كشورى شادكام
ورا مادرى بد به فرهنگ و راى * زنى نيك مردانه كشورگشاى
ورا سيده نام كرده پدر * همه تن خرد بد ، همه جان هنر
در آن ملك مردانه مىكرد كار * در آن شغل بد مدتى روزگار
خليفه لقب مجد دينش نهاد * به رفعت چو چرخ برينش نهاد
ببد كودكى نيك و فرخندهپى * خليفه ورا داد اعمال رى
فرستاد منشور و خلعت برش * به تاج كئى برد بالا سرش
چو آب روان دامنش بود پاك * چو شمعى منور در اين تيرهخاك
از او لشكر شاه خشنود بود * ز كارش همه خلق را سود بود
رعيت ز عدلش تنآسان همه * ز گرگ دژآگاه ايمن رمه
وزيرى پى پور برناى كرد * به صدر وزارت ورا جاى كرد
لقب داد دستور شه را خطير « 1 » * همان بوعلى نام آن بىنظير
به قاسم ( ؟ ) در آن دور مشهور بود * ز كار اندكى نامور دور بود
چو شد سال رستم فزون از دو هشت * به باغ شهى سرو بالنده گشت
بگرديد از مادر او وزير * بشد پيش بو طالب بىنظير
ورا گفت مام تو سر بركشيد * مقام خود از چرخ برتر كشيد
تو دست وى از كار كوتاه كن * خرد با دل خويش همراه كن
به دو گفت رستم كه اين كار توست * خرد همدم و عقل كل يار توست
چو دستور از كودك آن دم بخورد * به كار اندرآمد سرافراز مرد
ز درگاه زن خلق را بازداشت * بر آن كارها خلق را برگماشت
از اين گشت ترسنده كار . . . . . . . . . * ز كار اندرش گشت كوتاه چنگ
همان مجد دوله برآورد يال * بباليد چون بر دو ده رفت سال
هامش
( 1 ) خصير ؛ بىرضاى او منصب وزارت به خطير ابو على داد . حبيب السير ، 2 / 433 .