به جان كافى « 1 » او را مدد كرد باز * به گردون برآورد سر مرد ، باز
پادشاهى فخر الدين « 2 » در كهستان و عراق
چو بر سيصد افزود هشتاد و پنج * دلآزرده شد جان كافى ز رنج
چو سر مرد بر روى بالين نهاد * برآورد از لب يكى سردباد
به پرسش بشد فخردوله برش * نهاد از كرم دست خود بر سرش
بپرسيد و او چشمها باز كرد * به خسرو سخن گفتن آغاز كرد
به دو گفت كافى كه اى تاجور * به گيتى نباشد چو تو نامور
بسى بردم از بهر كار تو رنج * كنون مىروم ز اين سراى سپنج
به كار تو درشد جوانى من * براى تو بد زندگانى من
كنون مىروم ز اين جهان فراخ * بمانم به جا باغ و ميدان و كاخ
بدان اى جهاندار و آگاه باش * نماينده چون بر فلك ماه باش
جهان جاى آرامش و خواب نيست * در او جز غم و آفت و تاب نيست
ببايد از اين جاى كردن رحيل * به زودى شود آدمى مستحيل
اگر دير ، اگر زود هم بگذريم * همان به كه گيتى به بد نسپريم
به تدبير و دانش جهان داشتم * عيوب تو يكسر نهان داشتم
جوانى به كار تو دادم به باد * كنون مىروم همچو تير از گشاد
در آن خاك تيره نشينم به درد * بهنجار كن بعد از اين كاركرد
شب و روز شمع روان سوختم * جز از نيكنامى نيندوختم
فراوان به جان خون دل خوردهام * پىات نام نيكو برآوردهام
هامش
( 1 ) كافى الكفاه
( 2 ) ابو الحسن على از شاهان آل بويه ( در رى و همدان و اصفهان ) ، 366 ه ق . وى پس از فوت ركن الدوله به حكومت رى و همدان و قزوين منصوب گرديد . وى به سبب اختلافى كه بين او و برادرزنش پديد آمد ، از حكومت خلع شد و نزد قابوس وشمگير رفت و مدت 18 سال نزد او به سر برد و پس از مرگ مؤيد الدوله ، صاحب بن عباد فخر الدوله را از خراسان به رى دعوت كرده و او به تخت امارت نشست . فرهنگ معين