جهان چيست يكسر خيال است و خواب * مشو شيفتهء اين دو ، اى كامياب
ببين تا چه شاهان پرمهر و كين * شدند اين زمان خاك زير زمين
مشو با جهان آشنا اى پسر * كه ناگه ز پاى اندر آيى به سر
به خاكت فرومىبرد روزگار * مپيچان سر از پند آموزگار
ببر دل از اين جاى تاريك و تنگ * كه پاى تو روزى درآيد به سنگ
نباشد تو را هيچكس دستگير * مگر كردههاى تو اى بىنظير
به كس تا توانى ميندش بد * كه بد كرده باشى حقيقت به خود
پادشاهى مؤيد الدوله ابو نصر
به نيكى به سر بر ، گرت روز هست * كز آتش به نيكى توان بازرست
بر آنى كه تو ماندى ، ايشان شدند * به خاك اندر ، از هم پريشان شدند
تو آن روز مردى كه زادى ز مام * نباشد به دست من و تو زمام
تو در راه و ايشان به منزل درند * يقين دان كه آيندگان بگذرند
ز بغداد رفت آل بويه به رى * بهپا بود از رازيان خون و خوى
رى و كوهپايه سران داشتند * در آن بوم تخم شهى كاشتند
من آن قوم را در پس انداختم * به پيش اسب آن سروران تاختم
كه بودند در ملك بغداد امير * بزرگان و پاكان روشنضمير
گروهى كه در ملك كرمانزمين * گشادند بر جان دشمن كمين
كهستان و رى ، اصفهان داشتند * به گردى و مردى جهان داشتند
مؤيد بد و مير منصور بود * كه آوازشان چون دم صور بود
عضد بود فخر دول آن سران * كه بودند دانادل و كامران
مؤيد ابو نصر بادين و داد * كه بنياد آن سرورى او نهاد
در آن بوموبر نامور شاه شد * ز ماهى دلافروز بر ماه شد
وزيرش سماعيل عباد بود * كه از علم او عالم آباد بود
پس از آل برمك برآورد سر * بر همتش خاك ره بود زر
به علم و به دانش از آنسان كه خواست * همه كار شاهنشهى كرد راست