روانش همىگفت با بخردان * كه بدرود « 1 » باشيد تا جاودان
همان دم كه دستور بربست بار * بفرمود آن شاه ناهوشيار
كه تا چيز او پاك برداشتند * پى وارثان هيچ نگذاشتند
بماندند محروم طفلان بهجاى * سراسيمه بىقوت و دست و پاى
بر اعقاب « 2 » دستور ز آن مال و چيز * نماندند نابخردان يك پشيز
كسان ورا سربهسر بند كرد * كه داند كه جور و جفا چند كرد
به بيدادشان در شكنجه كشيد * نكوهيد و زهر ملامت چشيد
وظايف كه مىداد مرد خطير * ز املاك خاصه به برنا و پير
از ايشان گرفت آن بدانديش باز * بر او شد به نفرين زبانها دراز
بر آن عاجزان هيچ شفقت نبرد * شب و روز راه بدى مىسپرد
دو نادان ، دو فاسق ، دو بدفعل مرد * برفتند و آهنگ آن شغل كرد
وزارت گرفتند و دادند زر * ز بدعت به هرجا گشادند در
شه بىوفا در بهار اميد * بهجاى سهى سرو بنشاند « 3 » بيد
بياورد برجاى بلبل غراب * كفى خاك برجاى مشك و گلاب
وزارت بدان هردو دونان فروخت * گرانجان بد آن شاه ، ارزان فروخت
از آن دو يكى البضى « 4 » نام بود * دوم بو على اصلش از جام بود
ز پشت حمويه بد آن نامدار * به شهر صفاهانش جاى قرار
شدند آن دو بدفعل مطلقعنان * يكى همچو تيغ و دگر چون سنان
بهاى وزارت درم صد هزار * از آن هردو بستد شه كردكار ( ؟ )
از او پيشتر كس نكرد اين عمل * دلش بود پرحقد و آز و امل
نشستند آن هردو بر يك سرير * چگونه بود كشورى با دو مير
چو باشد دو كدبانو و خانهاى * بهزودى شود همچو ويرانهاى
در آن دور قاضى يكى پير بود * كه سرتيز چون خنجر و تير بود
به اول قدم بينوا بوده بود * ز گردون گزارنده فرسوده بود
ورا تربيت كرده دستور شاه * ز خاكش رسانيده تا چرخ ماه
هامش
( 1 ) بارود
( 2 ) بر اعقراب
( 3 ) فشاند
( 4 ) رابضى ؛ ابو العباس البضى و ابو على بن حمويه اصفهانى ده هزار . . . ، حبيب السير ، 2 / 430 .