بدى بر سر مذهب اعتزال * سخن گفتى اندر حرام و حلال
ورا مذهب اين بود بشنو شگفت * كه فردوسى نامبردار گفت
به بينندگان آفريننده را * نبينى ، مرنجان دو بيننده را
چنين است در مذهب آن گروه * اگر چند هستند دانشپژوه
كه هركاو به شخصى به رسم « 1 » ستم * بگيرد ز نابخردى يك درم
وگر ز آنك وامى بود روشنش * بماند از آن بار بر گردنش
چو ز اينجا شود سوى ديگر سراى * بنگزارد آن وام و باشد بهجاى
ز دوزخ رهايى نيابد تنش * بسوزد به آتش دل روشنش
مخلد بماند ميان جحيم * در آنجا بود جاودانه مقيم « 2 »
چو قاضى شد ، او را جوى زر نبود * جز از كنشى ( ؟ ) نيز در بر نبود
ز رشوت گرفتن به جايى رسيد * كه جز خويشتن در جهان كس نديد
به انبارها سيم و زر گرد كرد * بر از گنبد مشترى رفت مرد
چو دستور فرخنده بربست رخت * چنين گفت آن قاضى شوربخت
كه من هيچ نفرستم او را درود * كه معلومم از توبهء آن نبود
بگفتند با شاه از او اين سخن * برنجيد از آن قاضى پرفتن
بفرمود او را گرفتن به دست * زدن چوب و آنگه به خوارى ببست
به زخم شكنجه در آن روز زار * سه بار اى دلاور هزاران هزار
گرفتند از مال قاضى درم * در آن بند و زندان حزين و دژم
ز دار القضا مرد را دور كرد * به قدرش كم از نيم مزدور كرد
به ديگر كسى داد آن شغل امير * كه بد زاهد و گرد روشنضمير
هرآنگه كه قاضى ستمكار گشت * چنان دان كز او مردم افگار گشت
چو قاضى شود زفت . . . . . . . . . . . * خورد خون مردم به كردار شير
به دانگى كه بپذيرد از مهترى * برد بىگمان خانهء ديگرى
به صد رشوت آن ناكس نابكار * برد از حق مؤمنى صد هزار
ز قاضى به هرحال شحنه به است * قضا ، هركسى را كند خوار و پست
هامش
( 1 ) برست
( 2 ) جود آن مستقيم