از آن بوموبر ، چشمها اشكريز * نهان فخر دولت بشد در گريز
چو ز او فرهء خسروى دور شد * نهفته به شهر نشابور شد
دلاور در آن شهر بد تنگدست * سپهرش فروبست چون سنگ دست
به يك جو نمىبرد آن شاه راه * پى زر بدى روى سرور چو كاه
گشايش سران را به دست زر است * چو زر نيست روى سران اصفر است
به يك حبه سيمش نبد دسترس * همش دستگيرى نمىكرد كس
از آن نامور بخت برگشته شد * بغايت فروماند و سرگشته شد
شبى اندر آن محنت و درد و تاب * چنان ديد روشن روانش به خواب
كه رفتى به نزديك درياى ژرف * پديد آمدى كشتىاى بس شگرف
نگه كردى آن نامبرده ز دور * در آن كشتى همچو قنديل نور
در آنجا بدى ركن دين ، باب او * عضد ، عم با جاه و با آب او
مؤيد برادرش پيدا شدى * بر كشتى و ژرف دريا شدى
بدى تيره آن آب دريا چو قير * در او كشتى و بادبان همچو تير
بجستى عضد همچو شير آشكار * گرفتى سرافراز را در كنار
كشيدى ز ناگه به كشتى درش * برآوردى از آب در لنگرش
براندند آن كشتى اندر بحار * مؤيد در آن كشتى نامدار
شدندى به آب اندرون ناپديد * دگر فخر از ايشان نشانى نديد
درآمد ز خواب آن سرافراز مرد * ز تعبير دفتر ورق باز كرد
چنان بود تعبير روشنضمير * كه ميرد مؤيد به گرم و زحير
در آن شب كه بيننده آن خواب ديد * چنان ژرف درياى پرآب ديد
همان دم مؤيد به رى در بمرد * به شاهى دگر نام او كس نبرد
بريدى پس از مدتى همچو گرد * ورا در نشابور آگاه كرد
هم اندر زمان فخر دين شد سوار * به شهر رى آمد به صد كاروبار
ورا صاحب نامور يار شد * به ملك اندرون تيز بازار شد
مه آل بويه برآورد سر * همان بوم فتنه فروبرد پر
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1053
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٥٣