نكو شعر گفتى دلاور جوان * حديثش بدى همچو آب روان
چو بابش بمرد او پراكنده شد * سرافراز چون مرغ پركنده شد
هنر بود ، اقبال و دولت نبود * فلك مهرهء مهر از وى ربود
ز مرگ پدر گشت بيچاره مرد * سپهرش از آن برزن آواره كرد
چو بر چار صد سى بيفزود و يك * دگرگونه شد دور چرخ و فلك
به نزديك موصل به جايى بمرد * به زارى و خوارى روان مىسپرد
همىگفت كاى چرخ بيدادگر * ندادى به من جز كه خون جگر
ز تختم به خاك اندر انداختى * پس آنگه ز من بازپرداختى
پادشاهى باكاليجار در بغداد چهار سال و هشت ماه
پس از وى ملك بود با كالجار « 1 » * ز سلطان شد اندر جهان يادگار
زبون بود او نيز در چنگ ترك * به جان آمده مهتر از جنگ ترك
ز تركان بدى بر سرش تاختن * نبودش سر نيزه انداختن
از آن پيشتر بد به كرمان امير * بدش با جلال دول داروگير
يكى ماه در شهر بغداد بود * در آن شهر پيوسته ناشاد بود
چو خسرو جلال از جهان درگذشت * به قدر ، آن شه از آسمان برگذشت
چو افزون شد از چار صد سى و پنج * بيامد به بغداد جوياى گنج
از او در هزيمت بشد نامدار * پراكنده بد مدتى روزگار
ز تركان نيارست جنبيد شاه * نكردى به شغلى شهنشه نگاه
ز حكمى كه در شهر بغداد بود * به دست سرافراز دين باد بود
يكى روز تركان چو درندهگرگ * برفتند نزديك شاه بزرگ
از او روزى سال مىخواستند * مه حشمت شاه مىكاستند
ورا عارضى بود با جاه و آب * ستاده بر خسرو كامياب
بر خسروش سر بريدند پست * پس آنگه به خسرو كشيدند دست
هامش
( 1 ) عماد الدين ( محى الدين ) ابو كاليجار مرزبان