به آمل حسن را قوى گشت حال * برآورد تا آسمان پروبال
همه خلق چالوس و خيل كلار * به جان و دل و ديده گشتند يار
به گيلان و مازندران كس نماند * كه منشور مهر حسن برنخواند
ستد ز آن بزرگان آمل خراج * درم داد مردان دين را به باج
چو كار سواران به زودى بساخت * به گردون گردان علم برفراخت
ز آمل به سارى روان شد امير * سپاهى به گردش چو درياى قير
ز سارى برون رفت فرزند اوس * برآمد ز هرجانب آواى كوس
دو لشكر چو دريا به جوش آمدند * چو شيران نر در خروش آمدند
كشيدند شمشير بر هم زدند * به كين دل خويش محكم زدند
چو بشكست شمشير پيلان مست * سوى نيزه بردند چون شير دست
چنين تا شد آن نيزهها لخت لخت * فكندند از كف چو شاخ درخت
سليمان ز ديوان شد اندر گريز * به دنبال او سروران اشكريز
برفتند و آن ملك صافى بماند * حسن بر پى آن دليران براند
از آن كار شد مستعين را خبر * دل نامور گشت زيروزبر
حسن چون ظفر يافت بر خصم خويش * از آنجا فرستاد ميرى ز پيش
سپه داد آن مرد را شش هزار * روان شد به رى همچو خرم بهار
چو والى خبر يافت از رى برفت * سرافراز جعفر در آن پى برفت
ز دشمن بيفكند مردى هزار * وز آنجا به رى باز شد كامكار
چو والى رى ز آن دلاور بجست * به شهر نشابور شد همچو مست
بر پور طاهر بباريد خون * به نزدش بناليد از حد فزون
كه از دست ما شد برون ملك رى * بيامد يكى همچو كاو [ و ] س كى
كنون ملك همدان و كاشان وراست * همه كشور ما بر او گشت راست
بواحمد بدى نام شاغل خطير * بلى ترك مىبود فرخ وزير
يكى نامور بد سماعيل نام * اميرى سرافراز بد خويشكام
سپردند لشكر بدان نامدار * به رزم حسن رفت با سى هزار
محمد كه بد پور طاهر به درد * به نزد خليفه فرستاد مرد
بد آن روزگاران وصيفش وزير * كه از ترك بد ملك پرداروگير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 701
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٠١