همان بيشهاى را كه يزدان پاك * پديد آورد بر سر آب و خاك
تو گويى كه شاخى مبريد از آن * به فصل تموز و بهار و خزان
پس اين مردمان زندگى چون كنند * مبادا كه دل را دگرگون كنند
به دو گفت جابر كه اى سرفراز * ز سلطان چنين است ما را جواز
كه بىزر نگردند گرد گياه * همان هيمه بىسيم نايد به راه
بگفتند كاى مرد اين روستاست * همه بيشه پرچارپا و گياست
تو گويى در اين بيشه اى ارجمند * دهان همه بىزبانان ببند
مگو آنچه ديگر نگفتست كس * مران از بر شهد شيرين مگس
پى هيمه خود را بر آتش مسوز * چراغى ز شمع خرد برفروز
ز سبزه اگر عاقل و مهترى * بود منبع ار « 1 » چارپايان خرى
بگفتند بسيار سودى نبود * نيامد به كار اندرون آن جهود
برفتند آن نامداران به كين * نشستند يكجا چو شير عرين
بگفتند كاين مرد ترسانژاد * سر خويشتن داد خواهد به باد
ببايد شدن كار او ساختن * جهان را از او بازپرداختن
از اين كار ترسا خبردار شد * سراسيمه چون چرخ دوار شد
از آن شيرمردان به گرگان گريخت * ز ديوان به نزد سليمان گريخت
به پيش سليمان حكايت بگفت * از آن نره ديوان نهان و نهفت
سليمان به هنگام بانگ خروس * بفرمود تا نامبردار اوس
به جابر در آن زورمندى دهد * بزرگى و بالابلندى دهد
نماند كه او را بلايى رسد * سررشتهء كار جايى رسد
كه خون بايد اندر ميان ريختن * زمان تا زمان فتنه انگيختن
برون كرد دستور خيلى گران * روان شد به كردار سيلى گران
چو شيران به گرگان نهادند روى * به شكل پلنگان شده جنگجوى
دو فرزند رستم خبر يافتند * از آنجا كه بودند برتافتند
دو مرد دلاور چو مرغ بپر * شدند از بر مهتران نامهبر
هامش
( 1 ) اين