پى آنكه باب ورا كشته بود * به خاك و به خون اندر آغشته بود
ز يزدان پسر خواست جعفر به درد * پدر را بدين آرزو قتل كرد
ورا مستعين نيز هم بركشيد * به دامن ز مير جهان زر كشيد
نيارست كم كرد از اقطاع مرد * ز تيغش سرافراز الماس خورد
غلامان به فرمان باغر بدند * ز مهرش به هرجايگه دم زدند
ورا يك سواره غلامان مست * بدندى در آن بوموبر زيردست
كرم كردى او با غلامان بسى * نرفتى تهى از بر او كسى
ز دادن دل ترك بشكيفتى * به زر جمله را مرد بفريفتى
مبارز بدى باغر كينهور * دلاور پر از شوكت و پرهنر
شده ترك از قتل جعفر دلير * گرازان در آن بيشه مانند شير
بد او از وصيف بغا تيزتر * وز آن هردو تن فتنهانگيزتر
زبانآورى بود بدخو و تند * ز تيزى او تيغ خورشيد كند
هراسان ز تيغ زبانش سران * از او رفته هرمهترى بر كران
بلندى همى جست ترك سترگ * همى خواستى خويشتن را بزرگ
وصيف و بغا اندر آن قيل و قال * ندادندى آن بدنشان را مجال
نكو داشتندى ز بيرون ورا * بدادندى از جمله افزون ورا
و ليكن بماندندى از كبر و كين * كه رفتى به خلوت بر مستعين
نداد [ ند ] ى او را بر مير بار * بيفزود در خدمت آن نامدار
ز درگاه خالى نبودى دمى * چو بد زير فرمان او عالمى
شب تيره خفتى به درگاه شاه * نگه داشتى روزها رسم و راه
از او مستعين دل پرانديشه داشت * بلى در درون صابرى پيشه داشت
ورا دور مىخواست از درگهش * كه دانست سردار عالم رهش
بغا اندر آن روز حاضر نبود * وصيف سرافراز را گفت زود
عملهاى ايتاخ و اقطاع او * به باغر ده اى مرد آزادخو
تو او را ز نزديك من دور كن * ز دانش به پيرامنم سور كن
وصيف سرافراز با او نگفت * همى داشت آن راستى در نهفت
كه اقطاع ايتاخ در دست كيست * بر آنجا بغاى دلافروز چيست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 704
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٧٠٤