دو فرزند رستم به كردار زال * ستادند نزديك آن بىهمال
سپه جمع كردند بيش از شمار * ميان بسته يكسر چو مور و چو مار
به زوبين زدن هريكى چون شهاب * همه تيغزن چون سحر آفتاب
روان شد ز چالوس فرزند زيد * چو بازى كه پرواز جويد به صيد
به آمل روان شد چو درياى نيل * پياده دليران به كردار پيل
سليمان از آن پيش كآيد سپاه * به آمل فرستاد از گرد راه
محمد كه بد پور اوس دلير * به آمل درآمد به كردار شير
محمد چو در اندرون اسب راند * حسن با دليران ز بيرون بماند
ز آمل محمد برون شد چو ابر * به گردش سپاهى چو غران هزبر
وز آن سو حسن همچو شير ژيان * بيامد به كين ، تنگ بسته ميان
دو لشكر ستادند چون پيل و شير * بپيوست رزمى ز بالا و زير
سر نيزه با سينه مىگفت راز * زبان سنان در دهان شد دراز
به پرواز مىرفت چون مرغ تير * بدى « 1 » در دل هرتنى جاىگير
چنين تا شب تيره كردند جنگ * چو آيينهء روم بگرفت زنگ
ز مغرب شب تيره بركرد سر * شه شرق ز او گشت زيروزبر
برون رفت از هردو لشكر يزك * همى شد فغان جرس بر فلك
بكشتند تا آن زمان كافتاب * برآورد از خنجر تيزتاب
ببريد ناگاه گيسوى شب * به خنده شه روم بگشاد لب
چو صف دو لشكر باستاد راست * فغان دليران ز هرجا بخاست « 2 »
حسن قلب لشكر به ميرى سپرد * وز آنجا به آمل يكى حمله برد
چو مشغول گشتند هردو سپاه * به شهر اندرون رفت از گرد راه
گرفت آن بر و بوم را نامدار * دو لشكر در آن كوشش و كارزار
محمد چو شب تيره شد بازگشت * چو آمد به نزديك آمل ز دشت
به آمل در ، آن نامور ره نيافت * سراسيمه ز آن ره به سارى شتافت
به نزد سليمان درآمد چو ديو * به گردون برآورد بانگ و غريو
هامش
( 1 ) بلى
( 2 ) بخواست