نيابت به فرزند صالح سپرد * به شغل وزارت ورا نام برد
بفرمود او را وصيف دلير * كه لشكر ببر تا به همدان چو شير
ممان تا به حلوان درآيد سپاه * نگهدار يكسر گذرگاه و راه
امام جهان مستعين دل به درد * به فرزند طاهر يكى نامه كرد
كه گر تاب دشمن ندارى مپاى * ز شهر نشابور نزد من آى
كه تا من فرستم اميرى دگر * كه باشد لاور به كين پرجگر
گرفتند گيلانيان ملك رى * به همدان درآمد سپه چند پى
تو اندر نشابور خفته به ناز * ز پستى سر خويشتن بر فراز
چو برخواند نامه دلش تنگ شد * لب لعل او كهربارنگ شد
برآشفت مانند كاو [ و ] س كى * فرستاد حالى سپاهى به رى
اميرى به پيش اندرون چون پلنگ * ميان بستهاى بهر پيكار و جنگ
محمد كه بد باب او ميكال * به شهر رى آمد چو فرزند زال
برون رفت فرزند جعفر چو شير * برآويخت با بدسگالان دلير
در آن جنگ و كوشش گرفتار شد * به چشم محمد جهان تار شد
ببردند زارش چو كار اوفتاد * به شهر نشابور مانند باد
گرفتند ملك رى آن مهتران * شدند آن خراسانيان كامران
در آن بوموبر مير آزادمرد * دگربار بر مستعين خطبه كرد
حسن را خبر شد از آن گيرودار * بفرمود تا گشت لشكر سوار
به واجن بفرمود تا برنشست * ميان يلى تاختن « 1 » را ببست
سپهدار واجن كه بد ز اردبيل * روان گشت با شهسواران گيل
برون شد ز رى پور ميكال باز * چگونه بود كبك را زور باز
درآمد بدان خيل واجن درشت * بزد تيغ و ميكال يل را بكشت
سپاه خراسان شد اندر گريز * چو شد كشته ميكال را بر ستيز
درآمد جهانگير واجن به رى * چو آتش درافتاد حالى به نى
ز تاب جگر آتشى برفروخت * همه خانهء دشمنان را بسوخت
هامش
( 1 ) ميان بلى يافتن