به گيلان و ديلم كه آمد سپاه * سپاهى به كردار ابر سياه
چو از ما برآرند آن قوم گرد * شما را بد آيد از آن كاركرد
نماند يكى ز آن بزرگان به جاى * درآيد سر هرتنى زير پاى
روان شد ز گيلان سپاهى گران * به پيش اندرون مير مازندران
بدانست فرزند رستم بجاى * كه گيلانيان را دل و عقل و راى
بود بستهء مهر آل على * به نامش فرازند يال يلى
ز آل على اندر آن بوموبر * يكى مرد بد فاضل و پرهنر
محمد ز نسل ابراهيم مير * توانا و بادانش و يادگير
برفتند نزديك او مهتران * بكردند بيعت بر آن كامران
ورا مير امام زمين خواندند * جواهر به فرقش برافشاندند
بگفتند او را كه عباسيان * ز هرسو رسانند ما را زيان
ستمكاره گشتند و ظالم همه * فتادند چون گرگ اندر رمه
نماندند با ما جوى زر و سيم * بداديم سرمايهء خود ز بيم
گرفتند اكنون چرا خوار نيز * بتر نيست بر ما از اين كار چيز
در اين برزن و بوم چون پيل مست * يكى گبر ترسا برآورد دست
به ما بركند زور ، گشتيم زار * به چشمش همه مؤمنانند خوار
كند پور طاهر ورا ياورى * فكند اندر اين بوموبر داورى
تو اى مير برخيز و در پيش باش * به جان بدانديش در ، نيش باش
بيا تا درآريم دشمن ز پاى * به زخم بن نيزهء سرگراى
نكرد آن سرافراز ميرى قبول * جواب اينچنين داد مرد از اصول
كه من نعمت خويشتن را تباه * چگونه كنم اندر اين جايگاه
و ليكن شما را شوم رهنمون * به مردى پر از دانش و ذو فنون
يكى مرد باشد به قصران زمين * نكومنظر و زيرك و پيشبين
حسن پور زيد است آن بىهمال * به زودى كند خصم را پايمال
ز من نامبرده جوانتر بود * توانا و مردى دلاور بود
گروهى دهاقين به كردار دود * برفتند و او را بياورد زود
بر آن مير بيعت بكردند باز * به كامش نشاند [ ند ] بر تخت ناز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 699
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٩٩