ابو طاهر از مهترى نام داشت * بر اندام خود موى چون دام داشت
ز دستش برون شد زمام شهى * بر آن نامور بود نام مهى
بلى سيم و زر ترك مىبرد و كرد * برش اطلس خسروى گشت برد
هنرپرور نامبر بود مرد * نبد دولتش ، ز آن بيفزود مرد
لواى سعادت نگون گشته بود * به دست اميران زبون گشته بود
به كار اغانى بدى ميل او * از آن جايگه شد روان سيل او
غزلگوى بود و ترانهسراى * زدى دست و بركوفتى نيز پاى
نبد كار جز خوردن و خفتنش * بدين هردو بد زنده جان در تنش
به ترك مهى و بهى گفته بود * به روز آن جوان مست و شب خفته بود
به خواب و به خور روز مىكرد شب * نبد كارش الا نشاط و طرب
چنين سرورى نوزده سال كرد * مى و خون دل نوزده سال خورد
شراب و شهى ضد يكديگرند * مى ناب شاهان چرا مىخورند
كز آن خوردن آيد خللها پديد * شود كام دل از ميان ناپديد
چو مستى و مخموريش كار بود * پريشان ، نه مست و نه هوشيار بود
نيايد ز سرمست و مخمور كار * دگرگون شود خفته را روزگار
چو در دودمانى شود بخت پير * خطا افتد از شست بر خاك تير
چو تيره بود مرد را ، آفتاب * شود تيره در جوى اقبالش آب
نهاده بدى در خم خمر سر * نبودش ز كار زمانه خبر
بر او نام شاهى ، و نان ديگران * ببردند و خوردند بر هركران
در آن مستى و بيخودى داد جان * ز باده ورا رفت بر باد جان
بمرد اندر آن مستى و خواب مرد * زمانه ز جانش برآورد گرد
خطى خوب و زيبا نوشتى امير * هنرپرورى بود دانشپذير
نبودش ز پنجاه برتر دو سال * كه شد نامور ز اين جهان پايمال
از آنگه كه خسرو عضد مرده بود * گل ديلمى پاك پژمرده بود
پسر داشت آن خسرو باتميز * ملك بود در ملك ، نامش عزيز
به منصور و خسرو ورا رفته نام * روان طبع بودى و زيباكلام
به واسط نشستى به ايام باب * نخفتى چو بوديش هنگام خواب
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1048
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٤٨