كلاه و سرش گشت با خاك راست * براى جهان اينهمه غم چراست
چو خورشيد آن شاه شد بىشعاع * بشد پاك فرزند او بو شجاع
فلك جامهء جان او كرد چاك * فروبرد آن كامران را به خاك
پادشاهى سلطان الدوله ابو شجاع در بغداد دوازده سال
بهجاى پدر تاج بر سر نهاد * قدم از بر تخت اختر نهاد
ورا نيز سلطان دين خواندند * بر او مهتران آفرين خواندند
برادر بد او را بهاء دول * به دو بود نازنده ملك و ملل
سرافراز را نام بد بو على * چو جان بود اندر جهان يلى
به كرمان بدى نايب باب خويش * فزودى بر مهتران آب خويش
چو سلطان شه نامور شاه شد * به بغداد اندرخور گاه شد
بر او بو على كرد عصيان پديد * به قول غلامان ، سر اندركشيد
بيفكند از خطبه نام امير * هم از سكه آن مرد نادلپذير
دو شش سال در پادشاهى بماند * همان حكم از مه به ماهى براند
ز كار برادر بدى دل به درد * كه نام وى از خطبه در دور كرد
ز بغداد ناگه به شيراز شد * در آن بوم و برزن سرافراز شد
بدانديش را ز آن ميان دور كرد * ز دانش به گرد جهان شور كرد
دگربار بر سكه زد نام خويش * همان خطبه بر كام آن خوبكيش
جهان را دگربار مضبوط كرد * چو داننده و باخرد بود مرد
نبد عمر آن نازديده دراز * به زير آمد آن نامور از فراز
نبد عمرش افزون ز سى و دو سال * كه بربست رخت آن شه بىهمال
نه سلطان بماند ، نه خسرو نه شاه * نه شهرى ، نه دهقان ، نه خيل و سپاه
چه تازى شب و روز شيب و فراز * چه بندى دل اندر سراى مجاز
كه زودت از اين كار بيرون كشند * سراپات در خاك و در خون كشند