پادشاهى قوام الدوله ابو نصر در بغداد بيست و چهار سال و نه ماه و نه روز
بيامد سرافراز ، دين را قوام * شهاب ابو نصر بانام و كام
به بغداد شد موسم نوبهار * به عيش و طرب بود ليل و نهار
ورا تا كسى بر خليفه گماشت * به دل در ، جز از كين به طائع نداشت
از اين پيش گفتم كه با او چه كرد * نكوهيده و بىوفا بود مرد
طمع كرد در مال طائع امير * ورا از پى سيم و زر كرد اسير
مقام خلافت به قادر سپرد * ز طائع بزرگى و ميرى ببرد
به زر عاشق « 1 » و آرزومند بود * دلش از پى سيم و زر بند بود
پى زر درآورده سروى ز پاى * به زودى نهالى نشاندش بهجاى
ز سيصد فزون بود هفتاد و هشت * كه قادر در آن بوموبر مير گشت
ابو نصر چون شد به بغداد مير * بگويم تو را ميريش ياد گير
دو ده سال و بر سر چهار آن سوار * به بغداد بد خسرو و شهريار
بر آن بر دو ماهت ببايد فزود * كه در شهر بغداد او مير بود
دو سال از بر چل دلاور بزيست * براى جهان بىكران خون گريست
بر اين بود نه ماه و نه روز بيش * كه بيرون شد از مسكن و جاى خويش
از آن پس كه مال جهان گرد كرد * بشد ز اين جهان ، دل پر از داغ و درد
چه سود است اين زر نگه داشتن * پس آنگه به بدخواه بگذاشتن
پى دشمنان رنج بردن خطاست * به بدخواه گنجت سپردن خطاست
گرت مال و گنج است از پيش بيش * فرستاد بايد پى خود ز پيش
كسى بود عاقل كه زر خود نديد * در اين دهر دون نيك يا بد نديد
اگر داشت چيزى ، بخورد و بداد * وگر نى ، يكى مهر بر لب نهاد
چو بربست بو نصر تازنده ، رخت * به ديگر كسى ماند آن تاج و تخت
زمانه ورا داد ناكام ، زهر * به زارى و خوارى برون شد ز دهر
هامش
( 1 ) آرزو