چو چشم برادر چنان خيره كرد * جهانبين آن نازنين تيره كرد
بهجاى برادر بهجاى پدر * امير جهان گشت و بگشاد پر
در آن بوم و برزن چو او سير گشت * همه كار اسلام چون تير گشت
دو سال و به سر هشت ماه آن جوان * به بغداد بد شاد و روشنروان
كريم و جوانمرد و بخشنده بود * به رخ شاه ، ماه درخشنده بود
به گاه كرم بود بارنده ابر * به مردى فزون بد ز غرنده ببر
به شب همسر ابر باران بدى * به روز ، آفتاب بهاران بدى
گرش صد بدى و اگر صد هزار * ببخشيدى آن شاه والاتبار
به قيمت برش زر بدى كم ز خاك * به هنگام بخشش نبوديش باك
به بزم اندرون ابر بد ، زرفشان * گه رزم بد ، خنجرى سرفشان
بر زور او ، پشهاى بود پيل * كفش بود مانند درياى نيل
گرفتى ز دشمن بدادى به دوست * دريدى به شمشير بر شير پوست
همه مردى و مردمى كار داشت * به گيتى نه درّ و نه دينار داشت
همىداد چيزى كه بودش ، به باد * ز امروز و فردا نمىكرد ياد
به سيم و به زر خلق را بنده كرد * همه نام نيكاخترى زنده كرد
چو شد دشمن سيم و زر آشكار * ورا جملهء خلق بد دوستدار
چو كارش همه دادن و داد بود * ورا بنده شد هركه آزاد بود
تو اى عاقل از داد و دادن مگرد * كز اينجا بماند نكونام مرد
به خون درمكش دامن خويشتن * مكن جان پى دشمن خويشتن
از آنان كه در خاك ، مانند تير * نشستند ، اى مهربان پند گير
به روز جوانى جوان درگذشت * نبد عمر او جز دو ده سال و هشت
بدان تنگجا ، ز اين جهان فراخ * فرورفت پژمرده ، آن سبز شاخ
چو بد كرد با چشم همزاد خويش * فلك بستد از جان او داد خويش
نماندش كه برخوردى از عمر و مال * سرش كرد چرخ نگون پايمال
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1044
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٤٤