ورا بود بىمر ضياع و عقار * به چالوس و گيلان و حد كلار
ورا مستعين از ميان بركشيد * چو او را سرافراز و فرزانه ديد
به دو گفت نانپاره خواهى ز من * بگو تا ببخشم در اين انجمن
مرا گفت ملك كلار آرزوست * به چالوس ماراست پيوند و دوست
خليفه بدان مير اقطاع داد * بروبوم چالوس وز آن گشت شاد
ببردند حالى سواران به راه * به شهر نشابور منشور شاه
به فرزند طاهر كه ملك كلار * تمامت به نزد محمد سپار
به بغداد او را يكى پير بود * به عقل و به دانش جهانگير بود
ز نصرانيان بود جابر به نام * پدر داشت هارون يكى خويشكام
فرستاد او را به چالوس مير * به حد كلار اندر ، آن كندوير
در آن ملك حاكم شد آن نامدار * زمين ديد پرسبزه و مرغزار
پر از كشته و باغ و آب روان * همه سنبل و سبزه و ارغوان
چو جابر در آن بوم سربرفراشت * ز آب و گيا خلق را بازداشت
ز هيزم بريدن بدانديش مرد * بزرگان آن قوم را منع كرد
به هرجايگه راهداران نشاند * كسى را در آن بيشه رفتن نماند
همه چارپا از گيا دور كرد * دل جملهء خلق رنجور كرد
گيا را به زر گفت شايد خريد * درخت تناور نبايد بريد
نكوهيده ترسا بر آن مؤمنان * زبان كرد مانند نوك سنان
ره اهل گيلان بر آنجا ببست * همه خلق را كرد كوتاه دست
اگر چارپايى شدى بر كنار * بريدى پيش هم در آن مرغزار
وگر از درختى كسى شاخ خشك * بريدى كز او آمدى بوى مشك
بر آن تن زدندى چنان چوب سخت * كه افكندى از باد شاخ درخت
بر آن خلق شد تنگ دهر فراخ * نيارست ببريد كس نيم شاخ
ز بيم سر نيزهء دلرباى * نرفتى به صحرا يكى چارپاى
دو فرزند رستم چو شير ژيان * برفتند پرخشم بسته ميان
به جابر بگفتند اين راى نيست * تو را با سران جهان پاى نيست
گياهى كه رويد به صحرا و دشت * بر او چارپا خوب نارد گذشت
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 697
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٩٧