گل و مشك و ماورد بر هم سرشت * خطى زود نزد خليفه نبشت
كز اين مرد انديشه در دل مدار * كه اينجا سپه نيست جز ده هزار
يكى را نبينى سلاح و سلب * به جان كرد بايد خلافش طلب
كسى را از اين شاه انديشه نيست * دگر آنكه مردى جفاپيشه نيست
سپه را ز بغداد بيرون فرست * ميان بسته بهر شبيخون فرست
مكن هيچ تقصير در كار جنگ * چنين كارها برنتابد درنگ
كبوتر بياورد و بگشاد دست * نهان نامه در زير بالش ببست
رها كرد و بر شد به پرواز مرغ * سوى جاى خود شد سرافراز مرغ
چو شاهنشه از مرغ بگشاد بال * فروخواند آن نامهء بىهمال
همان دم جوابى دگرگون نبشت * سخنهاى زيبا و موزون نبشت
كه اى شاه اقبال يار تو بود * عروس خرد در كنار تو بود
سپاهى است اينجا چو درنده گرگ * به پيش اندرون شهريار بزرگ
چو اين نامه برخوانى اى شه مپاى * برون آى با مردم پاكراى
به پيش آمدن شاه را رام كن * پس آنگاه بنشين و آرام كن
درنگ ار كنى فتنه بار آورد * نهال جهان گيرودار آورد
خليفه پرانديشه ز آن كار شد * دلش خسته و جانش افگار شد
بر آن شد كه حملى فرستد گران * به نزد شهنشاه و آن مهتران
پس و پيش آن كارها بنگرد * دل نامبرده به دست آورد
چو بنشست درهم نوشتند زود * ببستند بر بال مرغ كبود
كبوتر به پرواز شد بر فراز * به يكدم سوى برج خود رفت باز
ببردند نامه به نزد امير * فروخواند برجاى حالى ، دبير
رسول خليفه در آن تركتاز * نوآيين يكى نامه بنوشت باز
كه اى كامران سر نهادى به خواب * ندادى سخنهاى ما را جواب
نيامد سپاهت ببستند راه * پى اينچنين روز بايد سپاه
از اين بيش منشين سپه برنشان * بدانديش خود را به خون درنشان
كبوتر بياورد و بگشاد دست * دوم نامه در زير بالش ببست
كبوتر به بالا برآمد چو باز * دگربار شد سرنگون از فراز
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1039
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٣٩