غلامى دگر اىتكين نام داشت * بدان شغل چون ديگران كام داشت
بهجاى تكين ، اىتكين شد امير * منم گفت ، قائممقام نصير
بپيچيد سر بدرگ از بختيار * نمىكرد فرمان او اختيار
غلامى بنفرين يكى چشم داشت * درون پرجفا دل پر از خشم داشت
همه اىتكين اعورش خواندند * در آن بوموبر مهترش خواندند
چو آگاه شد بختيار از غلام * فرستاد نزديك عمش پيام
مدد خواست از بو شجاع گزين * نهاد از بر اسب اقبال زين
بيامد به بغداد چون پيل مست * چو بگشاد دست اىتكين را ببست
همه لشكر ترك را پست كرد * ز خون عدو خاك را مست كرد
غلامان از او روى برگاشتند * برفتند و بغداد بگذاشتند
چو بغداد را ديده فرخنده شاه * در آن بوموبر كرد خسرو نگاه
بهشت و ارم بود و باغ و بهار * بياراسته خوشتر از قندهار
دلش طالب ملك بغداد شد * برش ملك عالم همه باد شد
هم اندر زمان عز دين را ببست * عضد شاه و چون ابر بگشاد دست
چو آگاه شد ركن دين همام * فرستاد حالى به خسرو پيام
كه تو رفتهاى تا كنى ياورى * شود كوته آن جايگه داورى
شوى يار در جنگ با بختيار * كنى با بدانديش او كارزار
نشانى ورا بر سرير شهى * سپارى به دو تاج و تخت مهى
تو رفتى و او را گرفتى و بست * چه گويند مردان يزدانپرست
مگر از دماغ تو دور است هوش * فروبست گردون تو را چشم و گوش
تو رفتى از اينجا به كردار شير * كه تا يار گردى تو با آن دلير
همانگاه را گوش داراى ز گرگ * تو خود گرگ بودى چو گشتى سترگ
ببر بيخ آن فتنه منشين ز پاى * رها كن از او دست و نزد من آى
چو بشنيد پيغام آن شيرمرد * شهنشاه را گشت دل پر ز درد
از آن كامران دست كوتاه كرد * وز آن جايگه سر سوى راه كرد
به كرمانزمين شد سوى جاى خويش * در آن بوم شد لشكرآراى خويش
ولى در دلش ميل بغداد بود * همه پادشاهى برش باد بود
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1036
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٣٦