ورا شاه گردنكشان خواندند * بر آن كامران گوهر افشاندند
سنهء سبع و ستين به بغداد رفت * بدان برزن و بوم آباد رفت
چو طائع از آن رفتن آگاه شد * تن كوه سارش كم از كاه شد
يكى پير گويند در پيش خواند * سخن داشت پوشيده با او براند
ورا گفت رو پيش آن شاهباز * كبوتر ببر اندر آن راه باز
بد و نيك ايشان همه بازبين * همه خاطر آن سرافراز دين
يكى رقعه بنويس خندان و شاد * كبوتر روان كن به كردار باد
برفت و چنان كرد كان شاه گفت * كبوتر دگر نامهور چند جفت
فناخسرو آگاه گشت از رسول * به اسب اندرآمد شه بااصول
به صد ناز شد با سپه پيشباز * فرستاده را ديد آن سرفراز
ورا از سر اسب در برگرفت * پس آنگه سخن گفتن از سر گرفت
قفص ديد با نامبرده به راه * چو كرد اندر آنجا شهنشه نگاه
بخنديد شه چون كبوتر بديد * چو دمكش همان جاى دم دركشيد
بيامد سوى بارگاه بلند * به زير آمد از پشت اسب سمند
سرافراز اندر سرا پرده شد * فلك بر در نامور برده شد
ورا بندهاى بود چست و دلير * بخواندش بر خويش فرزانه شير
ورا گفت نزد فرستاده رو * بياور از آن نامبرده گرو
يكى نقش و شكل كبوتر ببين * به چشم تأنى نكوتر ببين
شب و روز نزد فرستاده باش * بدين كار در نيك آماده باش
چو غافل شود ز آن كبوتر ، بدزد * كه از من بيابى در آن كار مزد
از اين جايگاهش عوض بازبر * كه از من برى اى سرافراز ، بر
ورا مست كن ، چون نهد سر به خواب * كبوتر مبدل كن اى كامياب
قفص بازپرداز و پر كن دگر * همه كارها را چو در كن دگر
برفت و چنان كرد كان شاه گفت * كبوتر بدزديد اندر نهفت
دگربار از پيش شه بازبرد * دلوجان به كار كبوتر سپرد
فرستاده احوالها بازجست * بدانست اسرارها را درست
به گرد سپه سربهسر سير كرد * پس آنگه روان رقعهء طير كرد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1038
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٣٨