نمىرفت آن آرزو از دلش * درآميخت با جان و آب و گلش
چو بنشست ركن سراى شهى * عضد برنهاد آن كلاه مهى
به بغداد شد همچو باد بهار * برآويخت با نامور بختيار
از او عز دين رفت اندر گريز * به قصر حصين شد جگر پرستيز
چو سيلاب دردش ز سر برگذشت * بدان جايگه عز دين درگذشت
جوانمرد را سى و شش سال بود * همين است آيين چرخ كبود
ز سيصد فزون سال بد شصت و هفت * كزين دهر دون نامبرده برفت
به بغداد بد يازده سال شاه * بر آن بر فزون بود شش هفت ماه
به ناكام گيتى بماند او برفت * روان دفتر نيستى خواند و رفت
فروشد به صد درد و غم بختيار * نبود آن پسنديده را بخت ، يار
مرا دل به درد است از اين كوژپشت * كه او چون من و چون تو بسيار كشت
پادشاهى عضد الدوله ابو شجاع فنا « 1 » خسرو در بغداد چهار سال
شهنشه فنا خسرو شيرگير * به بغداد شد نامبردار و مير
عضد ملك بغداد را ضبط كرد * عجب عاقل و بانوا بود مرد
به عدل و عمارت چو دل شاد كرد * بروبوم بغداد آباد كرد
چو مىشد به بغداد آن سر « 2 » فراز * خليفه شد اندر زمان پيشباز
ورا بو شجاع است گويند نام * فنا خسرو است آن بزرگ همام
عضد خود ورا بهتر القاب شد * از او جوى اسلام پرآب شد
ورا خود شهنشاه خواندى امام * به گردون گردان برآورد نام
نخستين كسى كز ملوك جهان * كه پيدا شد و آشكار از نهان
خطيبان پس از نام پاك امام * برافراز از اين شاه بردند نام
ملك در جهان ز اين سپهر كبود * ز اول شنيدم شهنشاه بود
هامش
( 1 ) تا
( 2 ) ميران