همه ملك بغداد شد رام او * برآمد به چرخ نهم نام او
معز ارچه اسب شهى راندى * على ركن دين را ملك خواندى
به فرمان و امرش به بغداد بود * به ميرى آن بوموبر شاد بود
در ايام او ركن دين بود شاه * چو قطب او نجنبيدى از جايگاه
معز دول اندر آن بوموبر * چو طاو [ و ] س نر باز بگشاد پر
به بغداد ز آنسان كه آن شاه خواست * دو ده سال و يك سال و يك ماه راست
به بغداد شاهى ورا بود و بس * به امرش زدى هركه بودى نفس
امام جهان بىسرافراز مرد * نيارست هرگز دمى آب خورد
ز سيصد چو پنجاه و شش برگذشت * معز دول ناگهان درگذشت
ز پنجاه بد سال عمرش سه بيش * كه در خاك ره خفت از جاى خويش
ملك ركن دين كشورآراى بود * هنوز آن جهاندار برجاى بود
پادشاهى عز الدوله « 1 » در بغداد يازده سال و هفت ماه
معزّ دول داشت پورى دلير * جوانى سرافراز چون نرهشير
لقب عز دين ، نام او بختيار * پدر كرده آن گرد را اختيار
بهجاى پدر شد به بغداد مير * و ليكن نشد طالب [ دارو ] گير
جوانى نكوروى بد زورمند * چو سروى روان قامتى بس بلند
غلامى بدى باب او را بزرگ * به قوت چو پيل و به زهره چو گرگ
چنان بند [ هاى ] را تكين نام بود * بدآيين و خودرأى و خودكام بود
دماغى بداختر به سر درگرفت * مقام از حد خويش برتر گرفت
نصير دول كرد خود را لقب * دلش بود پركين مير عرب
به عصيان برآورد بدپيشه سر * نهاد او بر آن ناخوش انديشه سر
دو مه پادشه بود ليكن بمرد * از آن مرد ، كاو نام آن شغل برد
در آنگه كه اين فتنه سرباز بود * گزين عز دوله به اهواز بود
هامش
( 1 ) عز الدوله بختيار بن معز الدولهء ديلمى