به شيراز و كرمان برآورد دست * در كام دل بر خليفه ببست
به فرمان شه شد جهان سربهسر * ز گردون گردان نبودش پسر
برادر بدش ركن دين شيرگير * عضد بود فرزند آن بىنظير
جهانپهلوان را وليعهد كرد * فنا خسرو آن سرور شيرمرد
كه بد كنيت مهربان بو شجاع * چو خورشيد رخشان بدى از شعاع
همىكرد چون مرغ پرواز تيز * به دو داد شيراز و اهواز نيز
چو شد سال بر سيصد و سى و هشت * عماد دول بو الحسن درگذشت
چرايى پى آز ، شيب و فراز * روان اندر اين روزهاى دراز
كه ناگاه بايد شدن زير گل * چنان رو كه آنجا نمانى خجل
بد اندر جهان شانزده سال شاه * فزون بد بر آن ساليان پنج ماه
پادشاهى ركن الدوله پس از عماد الدوله چهل و چهار سال
عماد سراى شهى ركن دين * بيامد به كردار شير عرين
بهجاى برادر برآمد به گاه * ورا خواند هركس خداوند و شاه
ره و رسم آن نيكخواهان گرفت * سراى خود اندر سپاهان گرفت
به خدمت برش بست كيوان نطاق * مسلم شد او را سراسر عراق
چو شيراز و كرمان و آن بوموبر * مسلم شد آن شاه را سربسر
به سوى خراسان روان كرد شاه * كشيد اندر آن بوموبرزن سپاه
قراى تكين بد ز سامانيان * ببسته در آن بوموبرزن ميان
ميان دو سرور در آن روزگار * به هر مه دو نوبت بدى كارزار
سرافراز پور قراى تكين * ز ناگه بمرد اندر آن رزم و كين
على پور محتاج روشنضمير * بيامد شد اندر نشابور مير
سرافراز با ركن دين صلح كرد * ميان دو سردار ، بنشست گرد
خراسان شد اندر ميان مشترك * ببخشيد آن بوموبر يكبهيك
يكى نيمه ز آن ديلمان داشتند * بدان كامكارى سرافراشتند
دگر نيمه سامانيان يافتند * سواران ز هرسو زيان يافتند