به خياطى اندر جوانى خطير * كه در شرق و غربش نباشد نظير
دو سرهنگ رفتند و او را بخواند * ز دورش در آن خانه جايى نشاند
پرانديشه بنشست درزى چو دود * در آن دم شهنشاه مشغول بود
به درزى نپرداخت حالى امير * رخ مرد خياط شد همچو قير
بترسيد و انديشهها كرد مرد * كه بسيار بايد مرا چوب خورد
ز من مال ياقوت خواهد كنون * الف قد من گردد از غم چو نون
در اين فكر درزى و شه بىخبر * چنين تا برآمد نماز دگر
گران بود خياط را هردو گوش * به گوشش نرفتى سخن بىخروش
يكى را شهنشاه آواز داد * بر خويش و با او سخن ساز داد
گمان برد خياط خستهجگر * كه مىكرد انديشههاى دگر
كه خواهد ورا در شكنجه كشيد * ندانست كاو جامه خواهد بريد
چنين گفت درزى بدان شهريار * كه اى شاه بيچارهام زينهار
يكى پيشهور مرد باشم به درد * رهى را شكنجه مفرماى كرد
مرا جز ره راستى پيش نيست * بر بنده صندوق ده بيش نيست
بخنديد فرزانه گفتا بيار * مرا با تو ز اين بيشتر نيست كار
مبادا كز آن ده فزونتر بود * برون ز اين برت ، جامه و زر بود
پس آنگه سرت را به خون دركشند * تنت را پى جامه چون زر كشند
بر شاه سوگند كرد اختيار * كه ز آن ده فزون نيست اى شهريار
گرفتند او را و صندوق زر * در آنجا همه لعل و درّ و گهر
دو صندوق ز آن جمله پرجامه بود * دگر سربهسر گوهر نابسود
از آن زر قوى گشت پشت سپاه * به درزى دو ده جامه بخشيد شاه
چو اقبال را رخ بر شاه بود * شكوهش بر از گنبد ماه بود
چو كارش به گردون گردان رسيد * به يك لحظه ز آنش دوچندان رسيد
ز راضى ضمان كرد شيراز را * مقاطع شد آن شاه اهواز را
خليفه بدان شاه منشور داد * رخش را ز شمع كرم نور داد
از آن جمله زر چون سر سال شد * جهان را دگرگونه احوال شد
به راضى از آن نيمجو زر نداد * نهال درون دلش بر نداد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1032
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٣٢