گرفتند آن شهر چون شير نر * نمودند در جنگ جستن هنر
مهين همه بو الحسن بود نام * عماد دول كنيت آن همام
دوم نامور بوعلى نام داشت * جهانگيرى آن نامور كام داشت
كهين بد معزدول بو الحسين * كز او بود آن ملك را زيب و زين
. . . . . . . . . . . . . . . بوعلى را لقب * طلبكار گيتى شده روز و شب
بديشان لقب مكتفى داده بود * به وقتى كه بر منبر استاده بود
عماد آنكه از دشمنان جان گرفت * ز اول ديار صفاهان گرفت
مظفر كه ياقوت بودش پدر « 1 » * گريزان از آن بوموبر شد به در
عماد دول با سوارى هزار * به اوغان شد و كرد آنجا قرار
چو ياقوت سردار كرمانزمين * خبر يافت ز آن فتنه و جنگ و كين
ز كرمان و شيراز با لشكرى * بيامد فروزنده چون اخترى
عماد دول « 2 » با سواران خويش * بيامد چو خورشيد تابنده پيش
ز سيصد دو ده سال افزوده بود * كه ياقوت را رنج و محنت فزود
چو دادند آن هردو لشكر مصاف * نكردند آن سروران جز طواف
به يكديگران اندر آويختند * گرفتند و كشتند و خون ريختند
چو ياقوت را بخت فرتوت گشت * در آندم رزم بىقوت و قوت گشت
از آن ديلمان رفت اندر گريز * ز بخت بد خويشتن اشكريز
سراسيمه از ره به شيراز شد * وز آنجا جگرخون به اهواز شد
شه ديلمى سوى شيراز رفت * به دنبال تيهو به از باز رفت
به يك حمله بگرفت شيراز را * نپوشيد از دوستان راز را
به پس اندرون نيزههاى دراز * به پيش اندرون تيرهاى فراز
ز ره شاه در خان ياقوت شد * ز اقبال باقوت و قوت شد
فرودآمد آن نامور در سراى * سپهرش به جان گشته مدحتسراى
عجب اتفاقى بيفتاد نغز * بدين داستان عقل بگشاد مغز
مواجب طلب كرد لشكر ز شاه * نبد شاه را آن زمان دستگاه
هامش
( 1 ) مظفر بن ياقوت كه قبل از خليفه مقتدر حاكم آن ناحيه بود با مردآويج جنگ كرد و شكست يافت . حبيب السير ، 20 / 423 .
( 2 ) عماد الدوله