پادشاهى بلاش بن فيروز چهار سال
بزرگان دانا چنين مردهاند * از اينجاى نام نكو بردهاند
جهان با كس اى جان وفادار نيست * سپهر نگون جز جفاكار نيست
چه تدبير سازى كه اين كوژپشت * يكى روز نرم است و روزى درشت
گهى گل به دستت دهد گاه خار * گهى تخت پيشت نهد گاه دار
بلاش بن فيروز آمد چو باد * بر از تخت شد تاج بر سر نهاد
بياراست گيتى به داد و به دين * همىخواست كاباد گردد زمين
به حلوان شد و فيروزآباد كرد * دگر شهرها نيز بنياد كرد
جهانديده را عمر كوتاه بود * ز مردن دلاور كى آگاه بود
نماند اگر كوته است ار دراز * به زير آيد آن كاو شود سرفراز
برون آى از خويش و رو بر فلك * كز اينجا شوى همنشين ملك
ز آلايش چشم بد پاك شو * چو روح الامين بر ز افلاك شو
بلاش پسنديده شد سرنگون * نبد چار سالش « 1 » بزرگى فزون
به زودى از اين تيرهخاك نژند * روانش روان شد به چرخ بلند
فروبرد خاكش ، نهنگ است خاك * چه بندى دل خويشتن در هلاك
دهان باز كردست بىهوش و هنگ * رهايى نيابى ز كام نهنگ
مخوف است اى كامران راه تو * فلك نيست از دل هواخواه تو
ببر تو كه او از تو خواهد بريد * همين پرده از تو بخواهد دريد
روانى نوردش روانى شود * كه جسمت سراپاى جانى شود
تعلق ببر ز اين سراى مجاز * ز پستى زمانى شوى بر فراز
ورا نيز بىكوشش و كارزار * بكشتند و آشفته شد روزگار
برآمد چو خورشيد شمع هدى * ز مشرق به مغرب همىشد ندا
گسسته شد آن قوم را پود و تار * . . . . . . . . شد بر اهل عرب كردگار
به جايى كه تابان شود آفتاب * نبيند ستاره كس الا به خواب
هامش
( 1 ) نايش