خبر يافت دشمن ز بهرام شاه * وز آن كشتن و بستن و بند و چاه
رسولان فرستاد و ز او عذر خواست * كه اين فتنه دستور شه كرد راست
مرا گفت دستور گمراه كرد * كه ما را چنين دشمن شاه كرد
به دوزخ شد امروز دستور تو * نيفزود از شمع دل نور تو
سزا يافت و آن را سزاوار بود * مقامش نبد تخت ، بر دار بود
سيه مار كاو را شود روز تنگ * ز سوراخ گردان شود سوى سنگ
من از دل تو را كمترين بندهام * تن و جان به مهر تو آكندهام
كنون موسم لطف فرمودن است * گناه از من و از تو بخشودن است
شهنشاه بين چون كه شد عذرخواه * ببخشيد بهرام يكسر گناه
دگربار خصمان او را بخواند * همه گنج دستور خود برفشاند
هرآنچ آن بداختر ز مردم به زور * ستد داد با خصم بهرام گور
بيامد يكى روز چوپان پير * بياورد بر درگه شاه شير
ز دربان به درگاه شه راه خواست * ببردند او را بر شاه راست
نماينده روى شهنشاه ديد * نشسته مهى بر سر راه ديد
بدانست بهرام را پيرمرد * بر آن شاه نوآفرين ياد كرد
چو شه ديد رخسار چوپان به راه * چنين گفت با مهتران سپاه
كه من اين سعادت از اين يافتم * در آن روز كز پيش بشتافتم
حديث سگ و گوسفندان و گرگ * به ميران خود خواند شاه بزرگ
ورا داد بهرام صد گاو بيش * بر آن بر هزار و صد و شصت ميش
مثال شهنشه بر آن پير داد * دو تا دورباش و يكى تير داد
كه ديگر نگيرند از ايشان زكات * ز ديوان بر آن پير نبود برات
تنش را چو از جاى برخاستند * به تشريف شاهى بياراستند
زمين را ببوسيد صد جاى پير * ثنا خواند بر تخت و تاج و سرير
به تاريخ در اين حكايت نبود * ز دستور ظلم و شكايت نبود
من اين داستان در سير يافتم * چو در خواندنش تيز بشتافتم
ز بهرام گور آن شه شيرمرد * فراوان حديث است اندرنورد
نگنجد در اين مختصر بيش از اين * چو مىمرد آن شاه روى زمين
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 1021
مساهمون: حكيم زجاجى
ص١٠٢١