پى خويش فرمود ناو [ و ] س كرد * كه بد طالب نام و ناموس مرد
به نقاش تا كرد در سنگ نقش * از آن پس كه بد كرده برجاى نقش
كه چون حكم ما بد روان بر جهان * بدانسته از آشكار و نهان
به گيتى پسنديده كرديم كار * نكرديم جز صيد نيكى شكار
همه دانهء نيكويى كاشتيم * برفتيم برجاى بگذاشتيم
بدانسته بوديم از پيش كار * كه اينجاست آرامگاه قرار
ملك بود در ملك آن بىهمال * به قول بزرگان شهنشه دو سال
به شهنامه در ، شصت گويد كه بود * خدا داند از راز چرخ كبود
اگرچه بسى خورد بهرام ، گور * سرانجام بهرام را خورد ، گور
چو از پا درآمد سرافرازمرد * ورا هيچكس دستگيرى نكرد
پادشاهى فيروز بن يزدگرد هژده سال و ده روز
برفت او و فيروز بن يزدگرد * بيامد ز تأثير اين هفت گرد
برادر بد او شاه بهرام را * برازنده بد خنجر و جام را
وصيت پدر آنچنان كرده بود * به وقت شدن خون دل خورده بود
كه پيروز باشد پس از گور شاه * بيايد چو او رفته باشد به راه
چو بنشست بر گاه پيروزبخت * به دانش بياراست فيروز تخت
كريم و رحيم و سرافراز بود * خرد با دل شاه انباز بود
چو پيروز بن يزدگرد گزين * نهاد از بر اسب اقبال زين
همه كارهاى پسنديده كرد * نبودى به ايام او رنج و درد
چو ماه سما صورتى داشتى * به ديدار او خور سرافراشتى
ورا سيرت و صورتى بود نغز * جهان استخوان دان و آن شاه مغز
كشيده دو ابرو گشاده جبين * بر او شيفته خلق روى زمين
به ايام او بند و زندان نبود * سر دشنهء تيز دندان نبود
برهنه سر خنجرى كس نديد * نه آواز تير و كمانى شنيد
ندانست كس شكوه را نيز نام * نه تيغى بجنبيد اندر نيام