ورا چون گلى دهر بر باد داد * گل است اى فلان عمر و مرگ است باد
كه آن خسرو شاه پيروز بود * ز نسل جهاندار فيروز بود
بگويم كه سنگيندل است آدمى * چرا باشد اندر دلش خرمى
كه سرپنجهء مرگش اندر بقاست * رهين بلا و اسير جفاست
ندانم كه تدبير اين كار چيست * مرا اندر اين درد و غم يار كيست
دم مار در دست و بر گنج پاى * دو چشم سرت خيره ، تو تيرهراى
به جام اندرون نوش و در دست زهر * ندانم كه تا از كدام است بهر
دلى دارم از دست دوران به درد * رخى دارم از محنت و غصه زرد
برفتند ياران يكدل ز پيش * منم مانده سرگشته برجاى خويش
به راه از پى مرگ دل پرخروش * نهاده سر و چشم بگشاده گوش
مرا هست اميد و اين است كار * كه آمرزشى يابم از كردگار
پادشاهى يزدگرد بن يزدگرد آخر ملوك عجم بيست سال
كنون گوش كن قصهء يزدگرد * بينديش از گردش هفتگرد
در آنگه كه شيرويهء بدسگال * برآورد شمشير جنگ و قتال
چو از كار خسرو بپرداخت مرد * برآورد از خويش و پيوند گرد
بكشت آن سران را نكوهيدهبخت * كه بودند زيباى اورنگ و تخت
در ايام او طفل بد شهريار * گرفته چو جان مادرش در كنار
چو مادر بدش دايهء مهربان * نگهدار جانش به دو روشنان
شب تيره جان را به محنت سپرد * چنان طفل را از مداين ببرد
ورا در مقامى همىداشتند * دمى از خودش دور نگذاشتند
چو بالغ شد او لورهاى را بخواست * حجامتگرى كردى از چپ و راست
از او يزدگرد آمد اندر وجود * سپهر سخا بود و خورشيد جود
بيامد سپاه عرب چون پلنگ * برون رفت از شهر « 1 » روباه [ لنگ ]
هامش
( 1 ) شه