گروهى برفتند جوياى جنگ * شكستند زندان سلطان به سنگ
گنهكار و خونى هرآنكس كه بود * ببردند بيرون از آنجا چو دود
كشيدند شمشير و زوبين و تير * برآمد ز هرگوشهاى داروگير
بكشتند تركان بغداد را * غلامان پرجور و بيداد را
وز آنجا به سامره كردند روى * جهان شد پر از فتنه و گفتوگوى
برفتند در شهر سامره زود * ز آتش برآمد به عيوق دود
ز تركان هرآن كس كه در شهر بود * كه با او ز هردانشى بهر بود
وصيف و بغا بود و باغور شوم * كه بودند ميران هر مرزوبوم
براى اتامش كه دستور بود * در آن بوم سردار جمهور بود
بر او رشك بردند تركان همه * كه آن نامور بد شبان رمه
نگشتند با مستعين نيز يار * نرفتند يك تن سوى كارزار
بماندند تا دشمن آمد به قهر * به يك لحظه چون باد و بگرفت شهر
بگفتند ما را در اين كار نيست * كسى كار بد را خريدار نيست
اتامش و شاهك كنون سرورند * به قدر از همه خلق بالاترند
از اين هردو شد جمله عالم خراب * ندانند راه خطا از صواب
سوى خان اتامش برفتند تيز * برآمد ز هرگوشهاى رستخيز
چو آگاه شد نامبرده بجست * بر مستعين شد به كردار مست
از آن نامبردار زنهار خواست * از او اندر آن رنج و غم يار خواست
ورا مستعين پيش خود جاى كرد * به نزدش تنى چند برپاى كرد
دو روز و دو شب اندر آن خانه بود * پرانديشه از خويش و بيگانه بود
چو رندان ز كارش خبر يافتند * ز هر جاى چون باد بشتافتند
بگفتند بر درگه شهريار * كه آن بدنشان را بر خود مدار
ورا زود از اين خانه بيرون فرست * وگر نى نمانى چنين تندرست
اتامش از آنجا گريزان برفت * نماينده چون برگريزان برفت
شجاع ابو القاسمش بد دبير * سوى خان او رفت حالى چو تير
در آن جاى پنهان شد آن نامور * ز گردون گردنده آسيمهسر
خبر يافت بوغا كه سرور كجاست * برفتند آنجا كه او بود راست
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 695
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٦٩٥