ورا مادرى بود فرخندهبخت * نشاندند آن نازنين را به تخت
نهادند تاجش فراز شكم * چنين تا برون آمد آن محترم
نهادند بر فرق گهواره تاج * به گهواره در بود يكباره تاج
چو گردن برآورد سر بركشيد * جز از خويشتن در جهان كس نديد
به اسم رسولان روان شد به ر [ و ] م * گرفتار شد اندر آن مرزوبوم
تن شاه در چرم خر دوختند * چراغى ز آفت برافروختند
كنيزى سرانجام با او بساخت * ز چرمش برون كرد و سر برفراخت
به خام اندر آن نامور پخته بود * سوى شهر ايران روان شد چو دود
برون كرد بدخواه را از ديار * بر اين بر بشد مدتى روزگار
چهل سال در جندشاپور بود * و از او ديدهء ملك پرنور بود
دراز است احوال آن شهريار * در اينجا نگنجد كنم اختصار
فزونتر ز سى سال آن شهريار * به حد نشابور بد تاجدار
چو از روم بازآمد و كام يافت * به ملك اندرون سرو آرام يافت
بياراست يكسر بروبوم را * چو بگرفت شه قيصر روم را
بر او شاه شاپور الزام كرد * بر اندام او موى چون دام « 1 » كرد
مقامى كه بودند كرده خراب * بفرمود شاپور سر پرشتاب
كه تا قيصر روم آباد كرد * دگر قصرها نيز بنياد كرد
بنا كرد شوش آن سرافراز شاه * برآورد باروى آن تا به ماه
بنا كرد شوشى به نزديك سوس * كه بر سرو مىكرد رودش فسوس
چو آكنده شد شهر و انبوه گشت * دل شهرياران پراندوه گشت
ز فرمان سلطان كشيدند سر * چو عاصى شدند از شه نامور
بفرمود آن شهر كردن خراب * همه سنگ و خشتش فكندن در آب
بسى مردم افكند در پاى پيل * روان گشت خون همچو درياى نيل
دهى هست دورابر اصفهان * بدانجاى شد شهريار جهان
يك آتشكده كرد دل پر ز جوش * نهاد آن ملك نامش اذران سروش
هامش
( 1 ) تام