پادشاهى بهرام شاپور ده سال
پسر داشت شاپور ، بهرام نام * به كرمان بدى آن شه خويشكام
در آن بوم كرمان زر افشاندند * بر او گردنان گوهر افشاندند
شهى بود . . . . . . . . . . . . . و زشت * به يك نرخ بودى برش خوب و زشت
همه روزه تخم بدى كاشتى * ز جان سيم را دوستتر داشتى
بخوردى همه خون مردم چو آب * ندادى سلام كسى را جواب
به مظلوم هرگز نكردى نظر * ز ظلمش بدى عالمى در خطر
همه خون بيچارگان ريختى * يكى را بكشتى ، ده آويختى
نخواندى خط هيچ بيچارهاى * نبودى بسان دلش خارهاى
فكندى ز كين بر ضعيفان فرس * نشد خلق را نيز فريادرس
بدانديش و بيدادگر بود شاه * زمين گشت از دود ظلمش سياه
به ايام او عود شد كم ز بيد * ندانست هرگز سياه از سپيد
چو رفتى ز جايى رسولى برش * فكندى به پيش اندر از كين سرش
نخواندى اگر نامهاى داشتى * به تن بر ز كين جامهاى داشتى
تكبر دماغ ورا مايه بود * حسد جان او را چو سرمايه بود
زبون داشتى خويش و پيوند را * براندى ز خود دور فرزند را
بناى سراى بدى او نهاد * از او شومتر شه ز مادر نزاد
شنيدم كه بد بدنشان شاه مست * به مستى همىداد جان را ز دست
دماغش اگر گرم گشتى ز مى * شدى همسر شاه كاو [ و ] سكى
چو ساقى شرابى درانداختى * خزينه ز زر بازپرداختى
به هشيارى آن خسرو كامياب * ندادى كسى را يكى قطره آب
گره بر جبين داشتى بدگمان * زدى تير و پوشيده كردى كمان
چو مىمرد كارى به ناموس كرد * بفرمود بر گور ناو [ و ] س كرد
بر آن سنگ ناو [ و ] س بنوشت شاه * به خطى منورتر از مهر و ماه
كه رفتيم اگر نيك اگر بد بديم * اگر دوست گر دشمن خود بديم
دل ما اگر سنگ اگر موم بود * سخنهاى پوشيده معلوم بود 25