بهجاى پدر بر جهان شاه شد * ملك طالعش را هواخواه شد « 1 »
چهل سال بد سرور آن ديار * كه بد بر سر آن بخشش شهريار
اگر چل ، اگر چار ، اگر صد هزار * بمانى ، نمانى بهجاى قرار
ببايد شدن ره به پيش اندر است * همان تير مرگت به كيش اندر است
نكو « 2 » نامى اندوز ، نى نام بد « 3 » * رسان سوى نيكى سرانجام خود
به نيك و به بد بگذرد روزگار * خنك آنكه نيكى كند آشكار
اگر نام نيكو بمانى بهجاى * تنآسان خرامى به ديگر سراى
چهل سال شه فيروزان بود و بس * نيازرد از دست او هيچكس
سرانجام در خاك بنهاد پى « 4 » * ز پا اندرآمد سرافراز كى
روان شد به درگاه پروردگار * نكرد او جز از نيكويى هيچ كار
چو شد جوهر جان ز نزدش « 5 » جدا * هماندم بر خويش بردش خدا
چو بنهاد بر آسمان بر روان * بيامد [ هم ] اندر زمان اردوان
پادشاهى اردوان پنجاه و پنج سال
روان اردوان آمد از راه دور * روان يافت ز او شمع اقبال نور
ز پشت بلاش است شاه دلير * بر او خيره شد كامران اردشير
ملك بود در ملك پنجاه و پنج * فراوان كشيد از جهان درد و رنج
به دو ختم شد ملك اشكانيان * جگر پر ز خون شد برون از ميان
ملوك طوايف همين بودهاند * كه از گردش چرخ فرسودهاند
ز ساسانيان خسرو پارسى * نبودند افزون يكى كم ز سى
بدند آن سران چارصد سال شاه * بدان گير هفتاد بر سر دو ماه
بدين نيز نه روز ديگر شمار * كه بودند آن خسروان شهريار
به سر مىرود روز اى دلفروز * شمردست بر همگنان ماه و روز
نه كم گردد از وى نه افزون شود * كسى كاندر آيد به بيرون شود
هامش
( 1 ) بود
( 2 ) نيكو
( 3 ) برد
( 4 ) كى
( 5 ) زنددش