به نيكى به سر بر گرت دست هست * كه اين دستها جمله خواهند بست
كجا رفتهاند آن بزرگان بگو * نماندست از ايشان بهجا رنگوبو
بيا و دل از دهر دون بركنيم * به سنگ خرد اين قفس بشكنيم
بميريم « 1 » و خالى كنيم اين سراى * كه دلگير و تنگ است اين تيرهجاى
پادشاهى اردشير بابكان شانزده سال
كنون اندر اين نامهء زيركان * سخن ز اردشير است و از بابكان
كه بابك بد از نسل ساسان شير * كه بد پور شاه جهان اردشير
بود بهمن از پشت اسفنديار * كه رستم بكشتش در آن گيرودار
ز استخر برخاست « 2 » شاه اردشير * جوانى سرافراز بود و دلير
در آن بوموبر دعوت آغاز كرد * در گنج بابك روان باز كرد
به لشكر درم داد بيش از شمار * وز آنجا برون شد پى كارزار
چو ز آن بوم سر سوى دشمن نهاد * به كين آتش اندر برهمن نهاد
به كرمان و شيراز دشمن نماند * كه منشور شمشير شه برنخواند
چو بگرفت آن ملك بر وى قرار * بپرسيد از مردم نامدار
كه مردم چنين زار و لاغر چراست * فرومانده و زار و غمخور چراست
بگفتند با او كه شاه جهان * يكى بايد اندر ميان و نهان
سكندر به نيرنگ و افسون و ريو * بگسترد اندر جهان دام ديو
به ده بخش كرد اين جهان مرد جنگ « 3 » * زمين ز اين جهت بر همه كرد تنگ
رعيت به جان آمد از لشكرى * ندانست كس كيد اسكندرى
به يكديگران خلق مشغول كرد * فلك را از اين كار مغدور كرد
چو آن نامور ز اين جهان درگذشت * به پيرامن روم يك تن نگشت
به آسايش و نازش افتاد روم * بلا ماند و رنج اندر اين مرزوبوم
اگر باز يكرويه گردد جهان * شود فتنه و جور حالى نهان
هامش
( 1 ) بريم
( 2 ) خواست
( 3 ) سنگ