مقامى كه برتر بخواهند هشت * مياراى اندر چون باغ بهشت
كه سخت آيدت وقت بيرون شدن * سراسيمه در خاك و در خون شدن
ديو رفت و آمد ديوبن بلاش * به زودى برون از تن مير . . . . . . . .
پادشاهى بلاش ده سال « 1 »
تبارش « 2 » دلاور ز شاپور بود * از او ديدهء ملك را نور بود
ز ده سال افزون نبد شاهيش * به جان كرد گردون هواخواهيش
به زودى برون رفت از اين كهنهدير * نهاد اندر اين دير ، بنياد خير
از آن پس از اين بارگاه كبود * ز پشت ديو جودر شاه بود
نبد شاهيش بيش جز پنج سال * برآمد ، فرورفت همچون هلال
بشد در پى باب جودر به درد * به خاك اندرون خفت ، برخاست گرد
جهان است همچون زن شوىكش * شود ز او دلت ريش ، بازآر هش
از آن پس بشد نرسى پارسى * به ملك اندرون شاه بد سال سى
برادر بد آن شاه سرگشته را * نبد پور آن بختبرگشته را
چو نرسى مقام برادر بيافت * دل دشمنان را بر آذر بتافت
چو بگشاد در خسروى شاه دست * در خود بر نامداران ببست
درون دلش را گشايش نبود * ورا سوى دانش نمايش نبود
پادشاهى نرسى سى سال
درخت وجودش به كين برنداد * به فرزند خود نيم جو زر نداد
نه خود خورد و نه خلق را داد چيز * / به هم كرد بىمر به بيداد چيز / « 3 »
به خاك اندرون گنجهايى نهفت * ز ناگاه يك روز در خاك خفت
بماند آن همه مال گيتى بهجاى * تهىدست شد ز اين سپنجىسراى
هامش
( 1 ) ده پنج
( 2 ) مدارش
( 3 ) در متن اين مصراع با مصراع دوم بيت پنجم جابهجا شده است .